Showing posts with label دل نوشت. Show all posts
Showing posts with label دل نوشت. Show all posts

2/04/2016

ساقیِ اذانِ بابا

شراب ارغوانیِ نازنین بابا، نماز بود.صدای اذان را که می شنید، دست و پا گم میکرد و در نزدیکترین وقت، در شلوغترین موقعیت ها، گوشه ای خلوت می جست. نه از سر تکلف و نه از زهد فروشی و نه از مقدس نمایی،که اصلا اهل آنها نبود. بلکه از رضایت و خواهش و شکفتگی ای باطنی خودش، نمازخوانی سروقت بهترین و «وقت ترین» بخش روزش بود. نشانه اش اینکه هیچ وقت ما را جبارانه به عبادت محبوبش، وا نداشت.حلقه ازدواج با مادر را در شب عروسی از دست داده بود. به خاطر وضویی و از دست درآوردنی برای آن، که باعث گم شدندش شده بود. همیشه این خاطره ی غمناکِ شیرین را یاد میکرد!

اما اذان. اذان محبوبش صدای گرم و گیرای «راغب مصطفی غلوش» بود. همیشه میگفت دوست دارم برای نماز، صدای اذان او را بشنوم. از وقتی رفت، هر بار شنیدنِ و طنین اذان گیرای غلوش در غروبها و طلوع ها، در آتش زنده هجرانش، شعله میدمد. در خبرها خواندم که امروز صاحب آن صدای اذان محبوبِ بابا، هم رفت.
خاطره ها، ساده ترین چیزها، پس از هجرها، نشانه میشوند. معنای دوباره و خصوصی می یابند. پُر معنا و زنده تر میشوند.صدای مرحوم غلوش، یکی از آن معناهای خصوصی هجر بابا ست. صدای که دیگر صاحبش زنده نیست و رفت. خدایش بیامرزد. مثل هر آنچه معنا که در این عالم، هالک و رفتنی و موقت ست. جز...




2/01/2016

تنهایی، مرگِ پیش از مرگ، موت قبل از موت!

تجربه تنهایی، هر چه به مرزهای عمیقتر و زلالتر و بی کَس تری نزدیک میشود، به نوعی به جوهره ی «مرگ» نزدیک میشود. گویی ما مرگ را، پیش از مرگ فرامیخوانیم.مرگ هر تجربه ای باشد، یک کیفیتش از اکنون قابل استناد است و آن،«فردیت محض» این تجربه است.دیگری ای با ما در آن شریک نیست. فرد آمده ایم، در جمع زیسته ایم، و در فردیت باز میرویم. همان چیزی که هایدگر را متوجه امر مرگ میکرد. اینکه مرگ، نقاب حضور و تحمیل نظر «دیگری» را برای زندگی ما، از ما میستاند و شاخصه و تلنگر زندگی اصیل میشود. تجربه عمیق تنهایی برای تنها هم، او را به مرزهای فردیت میرساند. تنهایی هم در جوهره ی خود، تو را به دیدار محضِ «تو» می بَرَد. دیگری ای نیست که تو را از تو غافل کند. . تنهایی هر چه عمیقتر و رو به سوی تنهاتری بیشتری پیش میرود، بر بلندی این زمانِ فردیت می افزاید. هر چه زمان این فردیت بلندتر است، شبیه سازی مرگ، مدوامترست. نوعی مرگِ پیش از مرگ. در تنها گویی مرگ، بی توفا و تجرد روح، روی میدهد. تو با تویی و هستی با تمام عظمتش،جز همنشینی با تو در تو!، همنشینی ندارد.تویی در تو و تو ست در تویی. البته کسی شبیه هانا آرنت، تنهایی را در نه خود و نه دیگری تعریف میکند. بدیهی ست که اگر با تعریف او همراه باشیم و «نه خود» را هم مصداق تنهایی بدانیم، همدمی با خود را تنهایی نخواهیم دانست. اگر چه دیگری و کسی نیست. ولی خودمان هستیم و با خود گفت و گو میکنیم. ولی ما این را هم تنهایی میدانیم.
این تفرد محض و این خلوتی عمیق تنهایی تنها، من را فقط مشغول من میکند. و همین مشغولیت محض هولناک است که خیلی از ما را از تنهایی فراری میدهد. با یک منِ زشت رو، همنشستن چه حظ و عذری دارد؟ عامل دیگری که ما را از این «شبه مرگ» دانسته یا نادانسته خارج میکند، رویارویی با حقایق لخت و عریان و از غفلت پیراسته ی هستی ست. نوعی آگاهی غمناک و تامل خراشنده، که به قول خیلی از فلاسفه و شعرا، آبادانی و ستون این دنیا در غفلت از استمرار آنها بوده ست. ما اگر مدام در چاله ی آگاهی های غمناک و هوشیاری های رازاندیشانه باشیم،از هم می پاشیم! نظام عالم از وارفتگی ما مختل میشود و هستی از پیشروی می ایستد. همانی که «اُستن این عالم ای جان، غفلت است/ هوشیاری این جهان را آفت است» تنهایی از خیلی وجوه، وجودی ترین و آدمی ترین تجربه ماست. آستانه ای برای خیلی از آمدها و رفتنهای مهیب. رنج، درد، آگاهی، بسط، سرور، فکر....

1/19/2016

این روزهای دیگر سال شده!

دلم این روزها، فراغت میخواهد. رهایی.بی تناهی. دشتی که خط افقش، تفسیر بیمرزی باشد. گسترده،عظیم،وسیع، بیکران... این دنیا زیادی بسته و خفه است.خیلی زیادی.دم دنیا، تمناهای بلند و خواهش های بزرگ است و بازدمش،عظش های سیراب نشده و جهدهای بیفرجام. دنیا، شبیه زیرزمنی کم نور و نمور است که گهگاه ، نسیمی خنک از درزهای کوچک مجال ورود می یابد و تنها نفس را از ایستادن نجات میدهد. ولی شُش های پُرنفس کجا، شنیدن آواهای دور کجا، نوازش نسیمی حریروار و لذت بخش کجا، آنوقت دیوارهای تنگ و بسته ی زیرزمین کجا! دنیا هر چیزی که دارد رو میکند، اما خوب که بنگری بیش از آن بازیچه و محوشوندگی در ذات، چیزی ندارد. شبیه دخترکی بسیار زییاست که در اوج بلاهت و بیمایه گی و نافرهیختگی ست.همه چیزش با سر، به دیوار روبرو میخورد. به چپ و راست میزند، اما نمیتواند بپرد. باید در آن پنجره هایی زد. باید روزنهایی گشود تا بشود آنرا تحمل پذیر کرد. حواست باشد، نمیگویم اقناع کننده. میگویم «تحمل پذیر». این زبانه های تمام نشدنی، این آتش های شعله ور، این خواهش های سرکوب شده، با دنیا نمیخواند. اینکه که با کجا میخواند را نمیدانم. اما با دنیا نمیخواند. دنیا، حیلی خسته کننده تر از آنست که می نماید. پهنه های وسیع ، پروازهای بلند و چشیدن طعم رهایی و فراغت و آزادی....

این روزهای این سال سخت، به اینهای دوردست و پرتمنا می اندیشم و بیهوده در اتاق تنگ دنیا، میدوم. جمع دویدن -از قضا خوب دویدن-، با این خواهش های ناکام، تراژیک ترین وجه حیات ما آدمهاست. شاید متناقض ترین و بی حل ترین... از همانهایی که وقتی تمام میشود، نمیتوانی نفسی راحت نکشی، نمیتوانی فریاد نزنی که «رستگار شدم... به خدا رستگار شدم... رها شدم...آزاد شدم... چقدر تشنه این آزادی بودم.... هی ی ی ی ی ی»

12/11/2015

تاملات قرآنی.نحل.39

نحل (چهار)، آیه 39

پیشفرض های هستی شناسانه، برخلاف آنچه برخی به واسطه دور بودن از ماجرا، فلسفه بافی می خوانند و آن را بیکاره و بیهوده در زندگی میدانند، میتواند تکلیف ما را با خیلی از مفاهیم و معضلات عملی مان روشن کند و آرامش و طمانینه ای نصیب ما کند.نظر که تصحیح شود، عمل بیشک از آن متاثر و رام میشود.کسی مثلا جریان تاریخ را همیشه به سمت تکامل و صلاح و خیرِ بیشتر میداند. یا کسی به ضدش. یا کسی آن را ادواری میخواند. هر کدام از اینها، در زندگی عملی، با این تصورشان به مصاف حیات میروند. یا با آن بیشتر کنار می آیند، یا با برخوردن به تناقض هایی با واقعیت کلنجار میروند و یا بی تفاوت میشود و کثیری نحوه مواجهه دیگر. همه این دودها از آتش معرفت های نظری و پیشینی ما بلند میشود. یا بگویید چیزهایی که ما حقیقت می دانیمشان. هر چقدر این حقایق،شسته رُفته تر شوند و برای کسبشان زحمت کشیده و پیراسته از غیرحقایق باشند، ما با ساز عالم کوک تریم. مقصود از حقیقت اینجا، همان تعریف «انطباق با واقع» است. تصورات نامنطبق با واقع (=غیرحقایق) ما را در دوْر آزارنده ای از یقه گیری و چالش با هستی می اندازد. چون هستی پابند تصورات خودساخته ما نمی ماند و قراری بر این ندارد که خود را با بافته های ابری ذهن ما هماهنگ کند.این نکته شاید مدلول آن سخنی ست که از مسیح ع نقل کرده اند که :«حقیقت، شما را آزاد خواهد کرد»(یوحنا/باب 8، 33) آزادی از تنازع ها و کشکمش های غیرحقایق.
از حقایق واقع و جاری این عالم، «اختلاف» به طور اعم در کل هستی و به طور اخص در بین انسانهاست. هر چقدر موضوع اختلاف، جدّی تر باشد، عمق اختلاف بالفعل هم بیشتر میتواند بود. اختلاف، واقعیت پاک نشدنی و مقدر و ذاتی و حکمتی این عالم است.(مائده،۴۸)حال در برابر این واقعیت بی اجتنابِ اختلاف، تبیین و تصور ما چیست؟ انتظار ما چیست؟تحلیل ما این است که وحدت نظر و عمل، یکپارچه شدن همه آرا و عقاید،یکرنگ شدن همه آدم های چند رنگ، شدنیست؟؟خیالی نشدنی و خلاف ذات مقدر هستی؟!گر پاسخ ما آری باشد، پذیرش ما در باب واقعیت اینهمه اختلاف سخت و تنگ خواهد شد. چه بسا گمانه زنی و توقعمان هم رفتن به سمت و سوی وحدت و یکرأی شدن همه باشد و انگ مان، متوجه صاحبای رای مختلف. اما اگر پاسخمان نه باشد، هاضمه مان برای قبول اختلافها گشوده میشود. آن را جزئی از واقعیت های جاری و اجتناب ناپذیر این عالم میدانیم. در پرانتز این را بگویم که (آیا این گونه ی دوم و قبول و تبیین اختلافها و تکثرها، به نسبی انگاری صدق ها هم باید برسد؟ یعنی بگویم، همه مختلفند، واقعیت و حکمت هستی اختلاف و تنوع است، پس همه سهمی مساوی از «صدق» هم دارند؟ یعنی متفاوت میگویند، پس مساوی، درست هم میگویند؟؟ از مقدمه حقانیت اختلاف، حقانیتِ مساوی همه رای ها را هم میتوان گرفت؟ گویا باید تفکیکی بین این دو موضع قائل شد. فرش هستی ذاتا اختلاف برانگیزست، اما این به معنی تاریک بودن مطلق حقیقت نیست. اختلاف رای هست، اما اختلافِ سهم از حقیقت هم هست. از اختلاف رای، به تساوی صدق و نسبیت رای ها رسیدن، مغالطه است.)

این اختلافها دو دسته اند. تکلیف دسته ای میتواند تا حدودی در همین اکنون، معلوم شود. تا حدی نزدیک به قطعیت.یعنی قرینه هاییست که سنگینی درستی یکسو را عیان میکند. اما دسته ای دیگر نه. تکلیف و نتیجه ی قطعی شان معین نمیشود. دقت شود که منظور از «معلوم شدن تکلیف»، اذعان وجدانی و غیرقابل کتمان صاحبان رای های مختلف بر درستی یکی از رای هاست. یعنی مثلا دادگاه خیالی ای را فرض کنید که هر دو سوی دعوا، حُکمی را از قاضی ای بشنوند و «ببینند» که نتوانند سر فرو نیاورند و پیدا و نهانشان بر درخشش صدق رای درست تر، گواهی دهد و چشم و زبانشان برای ادامه ی اختلاف و اصرار بر موضع خود از کار بیفتد. فرض کنید اینطور بشود! مقصود از معلوم شدن تکلیف این است. نه آنکه یک طرف، به زور یا تهدید یا نمایشی از موضعی که همچنان درست میداند، دست بر دارد. گویی نوری سرتاسر محیط را فرابگیرد، که چشم کوران را نیز بزند. حال در این موضوعات مهم و بنیادین مختلفٌ فیه، یک چنین استعاره ی تعیین کننده ی تکلیفی، در این دنیا و هم اکنون رخ خواهد داد؟؟ تاریخ و دیروز گواهی میدهد؟ امروزِ ما گواهی میدهد؟؟ سرسری ترین نگاه و تاملی نشان میدهد که خیر. ظرف این عالم، گویا همیشه سرریزِ اختلافِ بی اختتام بوده است. اختلافهایی که به «معلوم شدن تکلیف»آنچنانی که وصف شد-به معنای داوری روشن و تاییدِ رای صادق تر و مورد قبول تامّ طرفین- نمیرسند. اختلاف، بر وزن باب افتعال از ریشه «خَلْف» به معنی پشت سر، ضد جلو و پیشاروی-قدّام- است. وقتی به باب افتعال میرود، معنای مشارکت میدهد. یعنی طرفین، مشترکن با هم اختلاف می ورزند و راهی و روشی غیرشبیه و غیر از هم برمیگزینند. وقتی اینگونه است، اگر قائل به پرت و راکد نماندن و بی حکمت نبودن اختلاف رای های باشیم،یکجا باید این اختلافها داوری شوند. روشن شوند. تبیین شوند. پرچم رای حق و صدق تر برافراشته شود. پرده های نامعین کنار رود و گفتگوهای «از پس پرده» تمام شود.آنوقت وقتی موضوع این گفتگوهای مختلف و راه های غیرشبیه، خودِ ادامه داشتن یا نداشتن زندگی پس از مرگ باشد، که خودش هم در صورت بودن، قرارست محمل تعیین تکلیف اختلاف ها باشد، اهمیت اختلاف و داوری دو چندان میشود. البته گویا تعیین تکلیف اختلاف در موقعیتی ست که اگر قضاوت و تعیین تکلیفی انجام شود، خودش حکم به صدق رای آنهایی بوده است که قائل به زندگی پس از مرگ بوده اند.زندگی ای که یکی از وجوهش همین تعیین تکلیف انتخاب بود. همچنین نه به ذات اختلاف مذموم است و نه وحدت ، ممدوح و اخلاقی. اختلاف بر سر حقیقت ممدوح است و وحدت بر ناحق، مذموم. ابتدا از محورها باید پرسید تا حول آن محورها. انبیاء مُبشر و انذاردهنده، خود اولین اختلاف افکنان در صف امت واحده بودند! اما اختلافی بر مبنای حرف و دعوتی حق. پس اختلافی ممدوح، برای تشکیل وحدتی ممدوح، بر علیه وحدتی قبلی و مذموم.(بقره/213)(همچنین رجوع شود به سخنرانی مصطفی ملکیان«حسین، و زندگی همه جا،همه وقت»،محرم سال 1394)

در قرآن یکی از مصادیق جدی این اختلافهای عمیق، اشاره و بازذکر جدالها بر سر بود و نبود رستاخیز، البته با کیفیتهای اختلافی متفاوت بین مومنان و منکران است. (35 و 37 سوره مومنون، 7 سبا، 25 مُلک) البته بخش بی تفاوتی هم هستند که اصلا به این مهم نمی اندیشند و از بود یا نبود، صدق یا عدم صدقِ خبر این اتفاق عظیم اعراض میکنند.(آیه 67 و 68 ص)از دیگر مصادیقی که قضاوت در باب اختلافها را در قرآن حواله به قیامت میکند،(گناهکار تر بودن 164انعام)(اختلافهای به حکمت آزمایش 92 نحل)(مناسک و اعمال 69 حج)(نزاع اعتقادی یهودیان و مسیحیان 113 بقره)( درون قومی و اعتقادی بین بنی اسرائیل 93 یونس،25 سجده،17 جاثیه)( حکم سَبْت(ممنوعيت صيد ماهی در روز شنبه) 124 نحل)(شفاعت و تقرب به خدا با بت ها 3 زمر) است.

در این جا اما یکی از شئون قیامت از منظر قرآن، روشن سازی نتیجه این اختلافها در باب رستاخیزست. همان تعیین تکلیف، با آن اوصاف. «لام» در « لِيُبَينَ»، لام تعلیل و غایت است. یعنی یکی از غایات و علت های بودن قیامت، تببین اختلافها و معلوم کردن غلط گویان است. وگرنه اختلافها در دنیا، نامعین باقی مانده اند و نوری معین کننده بر نتیجه آنها نتابیده است. یکجا گویی باید باشد تا نتیجه برای همه طرف های اختلاف معین شود.ما از اختلافهای حل و روشن نشده در پیش از مرگ، به صدقِ ملجا و بایستِ بودن جهانی پس از مرگ میرسیم که این اختلافها در آن روشن شود.در روزی آشکار که حاکمی مقبول الطرفین، حکم صدق را نه به صورت قراردادی دنیایی، بلکه حقیقی و به صرافت و گواهی جانها، میراند و چه موافق و چه مخالف، چه پیروز و چه شکست خورده، چه سعادتمند و چه نگونسار،آن را می یابند و معترف میشوند و از ردّش ناتوان می مانند. به تعبیر شگفت و جمله ی تامل برانگیز استاد محمد تقی جعفری «معمای حیات قابل حل نیست، مگر اینکه ابدیت در برابر آن باشد»!

5/03/2015

فهم پدر و روز پدر و نقص هایدگری

از نظر هایدگر، هستی در وهله نخست، ناپیداست. به همان نسبت اعیان و پدیده ها و ابزارها هم. وقتی این ناپیداها حقیقتا پیدا میشوند و تازه کشف میگردند، که پدیده ی «نقص» روی دهد.مثال مشهورش در هستی و زمان، چکش است. میگوید یک چکش معمولی و سالم را میشود توصیف کرد و گفت شیء ای چکش است که این شکل و جنسی ابعادی باشد.اما «چکش شکسته» است که نشان میدهد چکش چیست و چه کارکردهایی داشته است. که هستی حقیقی چکش را آشکار میکند. که چکش را از وضعیت «دم دست بودن ready to hands» خارج میکند و از این مسیر، هستی و چیستی حقیقی آن را عیان میکند. هایدگر از این نکته ی «پدیده ی نقص» بهره های فراوانی در رویکردهای تاویلی و هرمنوتیکی و فهمی خود می برد. بگذریم. من هم از نکته بدیع و هوشیارانه او بهره می برم.

پدر تا وقتی «دم دست» است، تا وقتی «پدیده ی نقص» هایدگری روی نداده، هنوز کشف نشده است. آنهایی که به لطف خدا، هنوز پدرشان را در کنارشان دارند، میتوانند فکر کنند و پدر را در جملاتی بگنجانند و مزه اش را وصف کنند. اما هستی حقیقی مفهوم «پدری»، غمناکانه وقتی ست که پدر نیست. وقتی است که در بودنش «نقص» به وجود می آید. مثل آشکار شدن هستی تمام پدیده های این عالم از نظر هایدگر. با این تفاوت که رشته های هستی کشف شونده ی مفهوم پدر، با هستی خود ما هم گره خورده است و شما جزئی از هستی تان وقتی کشف کرده اید، که این کشف و نعمت، غم آلود پرکشیده است. این کشف تراژیک،دیگر چه سود دارد؟ فقط بنزینی ست که آتش فراق را شعله ور تر میکند و البته صبر را برای یک باورمند به آزمایش های الهی، ارزشمندتر و قدرمند تر.
برای یکایک کاشفانِ هستی پدر، که کشفشان نوشدارویست بعد از مرگ سهراب، صبر و قرار و ثبات، از خدا میطلبم.

4/10/2015

اجازه دوباره به دل!

سالهاست مینویسم. از آن نقطه ای که میتوانم ، ایام عطف عمرم بدانمش، نوشتن با من همراه بوده است. مسلم است که با ذهن خالی نوشتن، پدید آورنده نوعی از نوشته هاست که میتوان نامش را همان دلنوشت ها گذاشت. من هم گرچه هنوز ذهنم خالی از دانایی ست، اما با همان دلنوشت ها شروع کردم. مثل خیلی آدمِ دیگر، در خیلی از مکان ها و زمانهای دیگر. بر سیاق مُد آن روزها، وبلاگها میزبان نوشته ها بود. گهگاه هم سیاسی اجتماعی مینوشتم که در اوج بی کله گی و روزمره نویسی و بی اندیشگی بود. همان شد که دو تا وبلاگ بلند و مفصل، در دامچاله ی فیلتر افتاد و از ریشه و بن خشک شد. به مرور که جلوتر می آمدم، این طرف و آن طرف خواندنها، نوشتنم را به سمت  وسوی خود کشاند. دل و درونیات، دیگر یگانه مشتری نوشتنها نبود. کم کم برای روزنامه ها و  سایتها و مجلات دانشجویی، این عادت را به نوشتنم تحمیل کرد.
خودِ بالغ تر و سن دار تر شدن، آن صرافت و صراحت بیان را هم از آدمی میگیرد و ترجیح بر نگفتن و مکتوم ماندن و ننوشتن درونیات بیشتر میشود. لااقل مردان و پسرها به گمانم، اینطوری باشند.شاید یکی دیگر از دلایل، خوانندگان آشنایی بودند که به وبلاگ سر میزدند و من ترجیحم بر این میشد که همه چیزم برای همه ی آشنایانِ بیرونی، رو نباشد.خلاصه قلم ما، دیگر به دکان دل سر نمیزد. نوعی تبختر و تکبر، برای دل نگاری در خودم حس میکردم. آرام آرام، وقتی این مسیر و بن بست برای دلنوشتها ایجاد شد و از طرفی شعرخوانی ام افزون گرفته بود، کاملا ناخواسته و نه از سر اراده، به شعرگویی افتادم .یعنی آن درونیات، برای سرریزی حالا دیگر لباس تازه ای یافته بود و با سر و کله به سویش دوید و منت نثر نویسی را هم نمی کشید. هنوز هم که هنوزست، خیلی کم پیش آمده که مثلا اراده کنم بنشینم و از سر تکلف، شعر بنوسیم. اصلا. کاملا بر من هجوم آورده میشود تا من کلمات را از سر اراده، به استخدام بگیرم.خلاصه آنکه نثرنویسی به استخدام مقاله نویسی در آمد و نظم نویسی به استخدام دل نوشت ها.
مدتهاست بر این وضعیتم.به دو بعد تفکیک شده ام که خودِ آشنایم، در شعرها حاضرند و خودِ اندیشه جویم، در مقاله ها. اما از آنجایی که شعر گویی همیشه آسان نیست و ظرف شعر، همیشه جوابگوی تمامِ احوالات، درونیات نالانند. و من سالهاست به این ناله، عنایتی نمیکنم و با بیرحمی تمام، خودم را ذبح میکنم. اما از آنجایی که میدانم این وبلاگِ بالغ را شاید جز خودم کسی نخواند! و من تنها برای ماندن و ثبت شدن مینویسم و تمامی آشنایان حضوری و مجازی، سرگرم شبکه های زرق و برق دارتر اجتماعی اند، بد ندیدم که سیر دلنوشت نویسی را دوباره از سر بگیرم. چه عیب دارد؟! چرا اینقدر به خود سخت گرفتن؟ خوبی این قبیل نوشته های صمیمی، این است که حجم زیادی از فشارهای درونی را کاهش میدهند. خصوصن آنکه در این دوره و روزها، به این قبیل نوشته ها بیشتر محتاج شده ام. پس قلمم را کمی آزادی هدیه میدهم. نیازی نیست حتمن پس نوشت بدهد، ارجاع پایین صفحه بدهد، جمله ها در بهترین فرم بلاغی و فصاحی باشند، مقدمه و موخره و خلاصه داشته باشد. آزادتر و رهاتر،  بنویسند و آیینه دلِ بیدار  شده ام باشند. خودم فقط  این وبلاگ متروک را میخوانم. چه عیبی دارد پس؟ آن هم با شروع سال جدید، در بیست و هفت، هشت سالگی. بازمیگردم به ایام بیست سالی.... مقاله نویسی و سخت گیری و فلسفی نویسی هم جای خودش.
خود همین همین چند سطر، به گمانم شروع خوبی باشد. اولین برچسب دل نوشت را برای همین چند سطر، ثبت میکنم.