4/10/2015

اجازه دوباره به دل!

سالهاست مینویسم. از آن نقطه ای که میتوانم ، ایام عطف عمرم بدانمش، نوشتن با من همراه بوده است. مسلم است که با ذهن خالی نوشتن، پدید آورنده نوعی از نوشته هاست که میتوان نامش را همان دلنوشت ها گذاشت. من هم گرچه هنوز ذهنم خالی از دانایی ست، اما با همان دلنوشت ها شروع کردم. مثل خیلی آدمِ دیگر، در خیلی از مکان ها و زمانهای دیگر. بر سیاق مُد آن روزها، وبلاگها میزبان نوشته ها بود. گهگاه هم سیاسی اجتماعی مینوشتم که در اوج بی کله گی و روزمره نویسی و بی اندیشگی بود. همان شد که دو تا وبلاگ بلند و مفصل، در دامچاله ی فیلتر افتاد و از ریشه و بن خشک شد. به مرور که جلوتر می آمدم، این طرف و آن طرف خواندنها، نوشتنم را به سمت  وسوی خود کشاند. دل و درونیات، دیگر یگانه مشتری نوشتنها نبود. کم کم برای روزنامه ها و  سایتها و مجلات دانشجویی، این عادت را به نوشتنم تحمیل کرد.
خودِ بالغ تر و سن دار تر شدن، آن صرافت و صراحت بیان را هم از آدمی میگیرد و ترجیح بر نگفتن و مکتوم ماندن و ننوشتن درونیات بیشتر میشود. لااقل مردان و پسرها به گمانم، اینطوری باشند.شاید یکی دیگر از دلایل، خوانندگان آشنایی بودند که به وبلاگ سر میزدند و من ترجیحم بر این میشد که همه چیزم برای همه ی آشنایانِ بیرونی، رو نباشد.خلاصه قلم ما، دیگر به دکان دل سر نمیزد. نوعی تبختر و تکبر، برای دل نگاری در خودم حس میکردم. آرام آرام، وقتی این مسیر و بن بست برای دلنوشتها ایجاد شد و از طرفی شعرخوانی ام افزون گرفته بود، کاملا ناخواسته و نه از سر اراده، به شعرگویی افتادم .یعنی آن درونیات، برای سرریزی حالا دیگر لباس تازه ای یافته بود و با سر و کله به سویش دوید و منت نثر نویسی را هم نمی کشید. هنوز هم که هنوزست، خیلی کم پیش آمده که مثلا اراده کنم بنشینم و از سر تکلف، شعر بنوسیم. اصلا. کاملا بر من هجوم آورده میشود تا من کلمات را از سر اراده، به استخدام بگیرم.خلاصه آنکه نثرنویسی به استخدام مقاله نویسی در آمد و نظم نویسی به استخدام دل نوشت ها.
مدتهاست بر این وضعیتم.به دو بعد تفکیک شده ام که خودِ آشنایم، در شعرها حاضرند و خودِ اندیشه جویم، در مقاله ها. اما از آنجایی که شعر گویی همیشه آسان نیست و ظرف شعر، همیشه جوابگوی تمامِ احوالات، درونیات نالانند. و من سالهاست به این ناله، عنایتی نمیکنم و با بیرحمی تمام، خودم را ذبح میکنم. اما از آنجایی که میدانم این وبلاگِ بالغ را شاید جز خودم کسی نخواند! و من تنها برای ماندن و ثبت شدن مینویسم و تمامی آشنایان حضوری و مجازی، سرگرم شبکه های زرق و برق دارتر اجتماعی اند، بد ندیدم که سیر دلنوشت نویسی را دوباره از سر بگیرم. چه عیب دارد؟! چرا اینقدر به خود سخت گرفتن؟ خوبی این قبیل نوشته های صمیمی، این است که حجم زیادی از فشارهای درونی را کاهش میدهند. خصوصن آنکه در این دوره و روزها، به این قبیل نوشته ها بیشتر محتاج شده ام. پس قلمم را کمی آزادی هدیه میدهم. نیازی نیست حتمن پس نوشت بدهد، ارجاع پایین صفحه بدهد، جمله ها در بهترین فرم بلاغی و فصاحی باشند، مقدمه و موخره و خلاصه داشته باشد. آزادتر و رهاتر،  بنویسند و آیینه دلِ بیدار  شده ام باشند. خودم فقط  این وبلاگ متروک را میخوانم. چه عیبی دارد پس؟ آن هم با شروع سال جدید، در بیست و هفت، هشت سالگی. بازمیگردم به ایام بیست سالی.... مقاله نویسی و سخت گیری و فلسفی نویسی هم جای خودش.
خود همین همین چند سطر، به گمانم شروع خوبی باشد. اولین برچسب دل نوشت را برای همین چند سطر، ثبت میکنم.

4/01/2015

آسمانِ بسته...

گاهی درهای آسمان بسته است. یا شاید چشمهای ما کم سو میشود و تاریک و نالایقِ دیدن. هر چه هست، این زمین خاکی نچسب و محدود و نامانوس، باید حتما دریچه های آسمان را داشته باشد تا ارزش و تحمل زیستن داشته باشد. وگرنه، هر نفس ات، دانه دانه، در ادای تکلیف زنده ماندن تو جان میکَنند و در و دیوار مجاری نفست را ناخن میکشند و بالا می آیند. میدانیم آسمان همیشه استعاره از معناست. وگرنه معنا، و آن معنای معناها، آن جانِ جان، همه جا هست و هیچ جا نیست. در آن آبی های آسمان فراغت و آسودگی و رهایی را در ما تداعی میکند. همانهایی که دستان خواهش ما نگفته، همیشه در پی آنهاست  و هر کجا نسیمی از آن بو مشام برسد، به آن سو میل میکند. درهای بسته آسمان، تلخ ترین کشف و حس ما از بودنمان در عالمست. در آن لحظات و ساعات، که اگر ادامه دار باشد، به ماهها و روزهای قد میکشد، کُل این عالم در درون ما تحقیر میشود. کُل این عالم ، برای ما تنگ میشود و دیواره هایش به سویمان قدم برمی دارند و جلو می آیند. به قول سایه:

چه فکر میکنی
که بادبان شکسته
 زورق به گِل نشسته ایست زندگی...
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و زمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت...
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابری تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود


همه این تجربه ها، در درون ما برقرارست. در بیرون هیچ اتفاقی نیفتاده است. همه چیز، عینِ قبل است. تنها ترجمه این عالم، در ما دیگرگون شده. تجربه ای که درها را بسته می بیند و دستها را ناتوان و چنگ ها را بی حاصل از صید. اشتیاق و هجر، شوق و وصل، تنگی و گشادگی، تمنا و توان، همه چیز در هم می آمیزد و توانایی تفکیک از بین میرود. شبیه سیلابِ پس از باران های تند، که همه چیز در راه را با خود برمیدارد و می برد. فقط یک چیز را میدانی. نگاهت منتظر لحظه وصال و بسط و فراغت و رهایی و غنود و عشقی دلارام است. رهایی و فراغتی و حسی، رها از هر آنچه محدودت میکند و دستانت را به مرزهای بیمرزی میرساند. می بردت به سبزه زارهای بی نام و نشان، بی کمین و تهدید، که میتوانی پس از ماهها و سالها، خودت باشی. خودت بشوی. خودت را دیدار کنی. در آیینه وجودت. راستی همیشه، در آیینه بازی ، در تقابل دو آیینه است که آن اتفاق مبارک می افتد. آن برخورد و پرتو درخشان، حادث میشود.

3/26/2015

تاملات زرد و نارنجی!

از خبر خودسوزی و فوت تراژیک یونس عساکره، دستفروش دردمند آبادانی میگذرم. هم خودم شرمناکم و دستم در این باب به نوشتن نمیرود و هم برای آنهایی که می بایست از این دردها خوابشان آشفته شود، در دل آن همه آسودگی و غنود، آرزوی خوابِ آشفته میکنم!
به جایش به یک ماجرای زرد می پردازم. ماجرای که مصداقش زرد، اما دستمایه تاملات خوبیست. در نبود خبرهای هیجان انگیز در ایام عید، نامه نگاری و افشاگری دو زوج مجری تازه جدا شده، برای سایتهای کم مایه و زرد چرب ترین لقمه ممکن است. خواندم که فرزاد حسنی، نامه ای خطاب به همسر سابقش نوشته و انواع و اقسام تهدیدات را حواله ایشان کرده. نگو نامه، در جواب عکسِ مشت و کتک خورده ایست که آزاده نامداری، در اینستاگرام از خود منتشر کرده و آن هم قبلتر، حسابی از پسِ عاشق سابق برآمده است و البته بلافاصله هم حذفش کرده است. متن کوچه بازاری او هم در جای خودش و برای تامل، خواندیست. اینچنین حادثه ی بی اندازه زرد و نامهم، برای من دو تامل مهم و نارنجی! دارد.
1-شهرت. قبلتر در بابش چیزکی در باب هم اردو و هم بازی سابق و اکنون مشهور شده ،عضو تیم ملی والیبال را نوشته بودم. آنجا هم گفتم که پدیده شهرت، به قواعد و ابعاد امروزی، در تاریخ همتا ندارد. ما از این حیث، چون خیلی از جنبه های دیگر در لبه تاریخ ایستاده ایم. ابزارهای ارتباطی وسیع، به کمک چهره جوها بر آمده اند و سیل لایک و صفحه های طرفدارها، صاحبان شهرت را درگیر رفتارها و واکنش های غریب و مبهمی میکند. تکثیر این نفرات و صفحه ها و ابزارها، میان مایگی جمعی عجیبی را مسبب میشود. بارها نظرات پایین عکس های این مشهوران را در اینستاگرام، از این نظر میخوانم و واقعا مانده ام که این سقوط و میان مایگی تا چه حد است. حتما خوانده اید. بیمارانی درخور درمان و ترحم، پایین عکس ها می آیند و به زمین و زمان قسم میدهند که تو را به خدا من را فالو کنید. تو را به خدا بیایید و یک لایک ما را مهمان میکنید! در اوج واماندگی چند وقت اخیر صفحه ای را دیدم که افتخار و  امتیازش را این معرفی کرده بود که صفحه اش توسط فلان مشهور و فلان نامشهور لایک شده است! صفحه لایک شده توسط..... . یعنی ایشان لطف فرموده اند و انگشت همایونی را برای صفحه ایشان، فشار کوچکی حواله کرده اند!. این را کنار هزار کانالِ شهرت فروشی دیگر برای شهرتمندان قرار دهید. دایره وسیعی از توجه و نگاه، که شخص را قلقلک میکند و قیلی ویلی اش میدهد! . میان مایگی که البته در دو سو، به غایت جاریست. در میان مایگی این سوی ماجرا، نسبتی میان ظرفیت ها و آن سیل عظیم توجه و شهرت نیست. انسانهای متوسط و بعضن زیر متوسط، که خود را بر عرشه اقیانوسی از توجه و شهرت می بینند. این میشود که کاذب ترین کاذب را به جای خودِ حقیقی خود می یابند و به کل در خودِ واهی خود، غرق میشوند.مثل برگی خشک و زرد که هر طوفانی، به آسانی اینسو و آنسو میکشاندنش. استاد شفیعی کدکنی، در رباعی «یک نبض حیات» به زیبایی میسراید:
تو، در پیِ شهرتی و سر بر کردن
نوپیشگی و قیافه دیگر کردن
من در پی اینکه چون توان در این مُلک
یک نبض حیات را فزون تر کردن!
برای شهرتمندان، حتی ازدواج و خصوصی ترین جنبه های زندگی، متاثر از این شهرت میشود. شهرت دارند، سراغ شهرتمند دیگری می روند و او هم بله میگوید، چوت شهیر است و افت دارد که که به غیر شهرتمندی بله بگوید. یعنی این اصلی ترین و اصیل ترین انتخاب زندگی شخصی هم، در قیف و اطوار و حاشیه های شهرت فرو می غلتد.چون گرداب سیاهچاله ای که همه چیز را در خود میکشد. درحالیکه مغزی و جوهره ای پشت این پوسته شکننده نیست. به علاوه ی این موضوع، به سبب همان متوسطِ متوسط بودن ها،شهرت به فرد جسارت های کاذب میدهد و آرام آرام باورش میدهد که شخصیت بزرگ و عالمگیری در هستی ست و کوچکترین جزء زندگی اش، به ستونهای عالم رخنه وارد میکند. برای نمونه بروید و نامه رشیدپور، مجری دیگر را در این رابطه بخوانید و ببینید که نامه با این فقره پایان می پذیرد که باید به موضوع پایان داد، وگرنه فاجعه ای!!! در راه است. البته ایشان و خیلِ عظیم دیگری از شهرتمندان حق دارند، اینطور سخن فرسایی کنند.وقتی به صفحه های شخصی شان مراجعه میکنند و حجم و سبک نظرات مخاطبین را میخوانند، واقعا هم توهم برمیدارند که بی اهمیت ترین جزء زندگیِ متوسط شان، کُل جامعه را دچار فاجعه و معضلی بحرانی میکند!! به عنوان نمونه، ادامه سیر خبرسازی این دو زوج که تا دیروز مغازله و عشق بازی شان وسط و مابین برنامه زنده هم جاری بود و اکنون به خون هم تشنه اند، به روشنی گواه این است که خیال میکنند حقیقتن ماجرای شخصی شان امری مهم و حیاتی و دغدغه ای ملی است. وگرنه چه نیازی به اینقدر کش دادن و جلوه گری رسانه ای این موضوع. چرایی اش را باید از آفات شهرت بپرسیم.آفاتی که گریبان تمام شهرتمندان دنیا را میگیرد. برای این دو هم این احوالات جاریست.هم آن موقع که ازدواج خود را سوژه توجه و تبلیغ میکنند و هم اکنون که خصوصی ترین جنبه های زندگی خود را، در ویترین تماشا،میرقصانند و جلوه میدهند و لایک میستانند و بیانیه میدهند و تهدید های سیاسی میکنند و نیشدار و با کنایه، پشت پرده زندگی خصوصی همدیگر را لو میدهند. اگر به من باشد، رشته جامعه شناسی شهرت، روانشناسی شهرت، ارتباطات شهرت و ... را به عنوان زمینه ای میان رشته ای معرفی میکنم. نداریم الان؟! این دو زوج هم به عنوان اولین سمپل، برای موضوع پایان نامه های ارشدش!.
2- عشق های صورتی. موضوع تامل دوم در ادامه اولیست. مولانا، در دفتر دوم مثنوی اصطلاحی دلنشین بر تفکیک و توضیح مدامش بر معنی و صورت میسازد.«عشق های صورتی». این صورتی نه رنگ صورتی و نه صرفا معطوف به صورت و چهره است. به تعبیر من هرگونه دلبستگی به امر «زوال مند» و پایان مند ست.  صورت و قد و قامت، یکی از آنهاست. شهرت، مال، جایگاه اجتماعی، منصب و ... هم میتواند مشمول این صورتی ها شود.مولانا آنجا میگوید «این رها کن عشق های صورتی/نیست بر صورت، نه بر روی ستی»در ادامه این نکته باریک را هم اشاره میکند که اصلِ دلبستگی، به جان و ضمیرِ پنهان و غیر تَنِ طرف مقابل است.وگرنه او که بمیرد، چرا دیگر به او میلی نداری، سیری ات از چیست؟ مگر این تن، همان تن نیست؟ «آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای/چون برون شد جان، چرایش هِشته ای/صورتش برجاست این سیری ز چیست/عاشقا واجو که معشوق تو کیست»بگذریم. اصطلاح عشق های صورتی را از مولانا وام میگیرم.
عشق های صورتی یا زوال مندها، به شدت پتانسیل تبدیل شدن به نفرت هایی بی حد و مرز را دارند. یعنی از یکسو، کاملن به نقطه مقابل خود کوچ کنند و در آنسوی طیف،  موجب بدترین و نارواترین اعمال شوند.خاصیت امور زوال مند این است. پایه و بنایی که بر بنیادِ سست و لرزان است، به کوچکترین طوفان فرو میریزد و به نقطه عکس خود بدل میشود. باز هم به عنوان نمونه، این دو فرد را در نظر بگیرید و ادبیات در معرض عموم و این حراج زدن به حیثیت و زندگی خصوصی شان و به علاوه نفرت عجیب شکل گرفته شان را بنگرید. عشقی که بر مبنای صورت «شهرت» و «ژستهایش» استواربود و اکنون، به هیولای نفرتی تبدیل شده ست. این را بگذارید در کنار مهر پیرمردها و پیرزن های کم سواد و عامی ای که از لحاظ نظری و بیانی نمیتوانند برای هم شعر بگویند، مهارت های ارتباطی و زناشویی تشریح کنند و از چند ده گونه هوش انسانی مقاله بنویسند، اما هفت هشت دهه از عمر را به سعادت و خوشبختی میگذرانند و سبد مهرشان را یک لحظه هم زمین نمی گذارند و با خود به گور می برند.و حتی پس از مرگ نیز، با یاد محبوب خوش اند و از دوری اش در رنج.
 عشق های صورتی خطرناکند، عشق های صورتی لرزانند، در زیر پوشت عشق های صورتی نفرت های خون آلودی جاریست.حذر باید، حذر!

3/18/2015

تاملات اگزیستانسیل خانه تکانی..

دم دم های سال نو و عید و همزمان با رُفت و روب و خانه تکانی، زیاد این جمله و شعار نخ نما شده ی «دل را هم باید خانه تکانی کرد» و اولویت به آن است و .... از در و دیوار و مجری های بی حرف و تصنعی، شنیده میشود. یک بُعد این جمله اما، نکته ی عمیقی دارد که خیلی کم به آن توجه میشود. سهم عمده این سخن را از دکتر سروش وام میگیرم.

همچنانی که تناسب و توازن و هماهنگی وسایل خانه، خواستنی و مطلوب است، تناسب درون آدمی هم خواستنی و زیباست. اگر خود را به دو بعد کلی «نظر و عمل»، تقسیم بندی کنیم و به تماشای خود بنشینیم، عمومن کمترین هماهنگی ای میان این دو بعد کلی و زیرمجموعه شان خواهیم یافت. یعنی خیلی از باورها و ارزشی های نظری ما، کمترین هماهنگی ای با اعمال ما ندارد. خیلی از باورها و عقاید نظری ما، با خیلی دیگر از باورها و عقاید دیگر ما، همخوان نیست. خیلی از اعمال هم، با خیلی دیگر از اعمال نمیخواند. در ساحت نظر به برابری قائلیم، در بُعد عمل میدان دستمان بیفتد، روی هر چه ناعادل خودکامه است سفید میکنیم.مذهبی مداراجوییم، اما موقعیتش پیش بیاید، شمر و داعشیون پیش پایمان زانو میزنند و از استادی در قساوت، پیشانی مان را بوسه باران میکنند. نظری، قید و بندهای رفتاری را تحسین میکنیم، اما نه تفریحمان و نه عزایمان شباهتی به این قیود و رعایت ها ندارد. سکولاریم، اما ذره ای قائل به بی طرفی قبلی نسبت به آرا و مذاهب نیستیم و قدرت به دست نگرفته و نظر به رای گذاشته، میگوییم مذهب «نباید» باشد . لاییکیم، اما محرم سیاه پوش میشویم و شمع نذر کلیسا میکنیم. طرفدرا دوآتیشه ساز و کار دموکراسی برای پیشبرد اموریم،اما ذره ای تحمل رویدادن نتایجی خلاف انتظارمان از سبد رای عمومی نیستیم. در مناسبات اقتصادی، دستمان برسد از هر میانبُر رانتی و پشت پرده ای برای کسب ثروت استفاده میکنیم و از سوی دیگر، حامی موسسات خیریه میشویم و بازارچه های خیریه برپا میکنیم. هر چه فحش و لعن است نثار ویژه خواری و پارتی بازی میکنیم و از کوچکترین روزنه ای برای پارتی بازی استفاده نمیگذریم و میگوییم «کلاهت را سفت نچسبی باد میبرد» و نمیشود پارتی بازی نکرد. فلسفه اخلاق میخوانیم و هزاری زیر پاگذاشتن ملاحظات اخلاقی، خم به ابرویمان نمی آورد. قائل به نفی «اکراه در دین» و «انتخاب»هستیم، اما بشنویم آشنای مسلمانی مسیحی شده است یا بانوی آشنای چادری ای ، دیگر مانتو میپوشد یا دیگر قائل به حجاب داشتن نیست، در به زبان آوردن نامش حتی دیگر تامل میکنیم. نشر دهنده فرهنگ صلح و احترام و نیش نزدن به جان و روح آدم هاییم، ببینیم در میانمان فردی معتقد به ادای نماز و روزه داری و رعایت محرمات و رفتن به کلیسا است، نیش و تمسخرها و اُمُل گویی مان شروع میشود و توهین به معتقدات او را، پاسداری از آزادی و قداست زدایی را رفتاری انسان خواهانه تعریف میکنیم.ضد قصاصیم، حتی جرئت نمی کنیم فکر کنیم که اگر شخصی یکی از عزیزانمان را از ما گرفت، آیا هنوز ضد قصاص خواهیم ماند و حاضر به گذشت خواهیم بود؟.کنشگر محیط زیستیم و آه و دادمان برای سگ و ماهی و پوست خرس و کرم خوردن دندان های تسماح های شمال آفریقا به آسمان است، اما آدامس هم میخریم از فروشنده طلب پلاستیک میکنیم و حمام که میرویم، سد لار را یکجا می مَکیم. ساعتی پایمان به خارج از مرزها، حتی ارمنستانی باز شده باشد، شاهنامه ای از فضائل و محسنات خارجی ها میسراییم و از تمیزی خیابانها و کوچه ها سریال میسازیم، اما زباله ی خانه را «حدادی وار» از طبقه ششم  به پایین پرتاب میکنیم و جمع کردن زباله گلگشت هایمان را سوسول بازی میدانیم.

میتوانم حقیقتن مثنوی هفتاد منی از این تعارضات «نظری عملی»،«عملی عملی»،«نظری نظری» مان بنویسم.اگر خودمان را ارکستری فرض کنیم که اجزای وجودی مان، تک نوازندگان آنند، راستی چقدر موسیقی نهایی مان شنیدنی، هماهنگ و سازوار است؟ ایام عید، فرصت خوبی بر تامل بر این تعارضات و رفع و نزدیکی و تناسب هر چه بیشتر اجزاست. چون ما نه رومی رومیم و نه زنگی زنگ!. ملغمه ای هستیم از اجزای نامتناسب و ناهماهنگ... خصوصا وقتی در جامعه و دوره ی گذری زندگی میکنیم که سنت و مدرنیته، در ما معجون عجیبی متراکم کرده و ما تسلیم هر آنچه می آید هستیم و آمادگی کسب نکردیم و هویتی نیافتیم و تا میایی نام واحدی بر خودمان بگذاریم، می بینیم نامی نیست که همه این اجزا را زیر چتر خود بگیرد! 
خانه تکانی وجودی، به آن سمت بردن وجود است که بشود نامی یگانه بر آن گذاشت و بتوانیم بگوییم، من اینم. تو آنی.


2/07/2015

چرا این طوری اند؟!

یک- چندوقت پیش با یکی از دوستانی گپ میزدیم که متعرض سکوت رضایت آمیز مراجع تقلید نسبت به جفاهای جاری جامعه بود. بگذریم که من بنابر علتی و در خیلی از مواضع  اتفاقن موافق این سکوت بودم و هستم. اما آنجا به دوستم گفتم که فکر میکنی اگر ممد دیکتاتور (شاه خدابیامرز! خودشان) و بانو فرح مصدق دوست!!، اهل خلاف شرع ظاهری نبودند، خیلی از آن روحانیون و مراجع همراه انقلابیون و رهبرانش میشدند؟؟ به خدا اگر میشدند!

دو- خیلی از حضرات مفتی مصری، مخالف اکران فیلم محمدص مجید مجیدی هستند. حالا بگو برای چی؟ تصور اولیه ام این بود که به خاطر مضامین اختلاف برانگیز باشد. دیدم نخیر. اوج درد و فغان دینی جنابان مفتی و کمپین ضد نمایش این فیلم، به تصویر کشیدن تمثال و صورت پیامبر بزرگوارست. آن را هم معادل کار کاریکاتوریست ها دانسته اند. همچنان هم بی خیال آدم سوزی و نسل کشی داعشیان.یادتان میاورم مواضع بر علیه نمایش صورت حضرت عباس در مختار را و اینکه چنین عملی، موجب میشود که مردم دیگر برای حضرت گریه نکنند.بسیاری از این  دوستان را ارجاع میدهم به تاثیر و تماشای فیلم شاهکار مصائب مسیح بر قوت روحیه دینی مسیحیان و حتی دینداران سایر ادیان.

سه- حضرات آیات سبحانی و مکارم شیرازی،  برای وزارت ارشاد پورِ جناب جنتی خط و نشان کشیده اند که بساط تک آوازخوانی زنان را بپیچید. وگرنه بد می بینند. این بزرگوران،همچنان چشمانشان بر کبائر گناه و فساد بسته و نابینا ست و بر موارد حاشیه ای کم دردسر پای میفشرند.

در پی این سه گانه، چند ملاحظه زیر را هم در نظر داشته باشید.

1-  در اسلام، طبقه روحانی نداریم. به این معنا که مواضع و خلقیات و جهت گیری های یگانه، همچون کلیسای کاتولیک و پاپ ها، وجود ندارد. به صرف هم لباسی همه مراجع در یک تحلیل نمی گنجند. خصوصا آنهایی که حقیقتا مرجع اند، نه اینکه با تک ماده و سفارش، رخت مرجعیت پوشیده اند. آقای کاظم صدیقی روحانیست و امام موسی صدر نیز، به شرح ایضا.
2-  نظام آموزشی حوزه های علمیه، فقه محور است. به تناسب آن، آزمایشگاه اسلامی بودن یا نبودن چیزی، صرفا آزمون فقهی است. به همین مناسبت، آه و فغان و خروش بسیاری از حضرات گرامی، تنها متوجه خروج از خط کش های فقهی و قشری دین خواهد بود.از دید بسیاری از بزرگوران، مثلا حقیقتا نبود شرایط انتخابات آزاد، در دایره اسلامی نبودن قرار نمی گیرد که خود را معترض بدانند
3 - این بزرگوران هم انسان اند. اتفاقا برخی شان به شدت انسان اند و از عواقب و سرنوشت همنام های معترض خود درس عبرت والایی گرفته اند. یعنی میدانند چه بگویند و چه نگویند تا سختی و محنت و توبیخ و گسیل نیرویی انقلابی ایی نرسد.
4-  بسیاری از این بزرگوران، ادراک شرایط اجتماعی شان محدود به قم و نجف و قاهره است و در قم و نجف و قاهره  هم محدود به توصیفات و اخبار اطرافیان و پادرس نشین های خود . برای تحلیل تاثیر این امر، رای فقهی بسیاری از علما را پس از دیدن شخصی شان از کشورها و شهرهای دگراندیش بررسی فرمایید.

در نهایت

اگر به بنده بگویید خوب که چی، حرف حسابت چیست. میگویم حرف حساب من و تحقق الگوی مطلوب هم در این زمانه، حذف این گزینه نیست لااقل برای منِ قائل به اثرگذاری نهاد دین. نمونه ایده آل زنده من، آیت الله سیستانی بزرگوارست. زندگی و مواضع ایشون در طی این سالها، همگی خلاف موارد نقد شده بالاست. هم قشری نگر نیستند، هم عملگرا و جهاندیده اند، هم در عین دخالت در امر سیاسی و نادیده نگرفتن امر اجتماعی، خود را قیم و سکاندار اصلی سیاسی نمی نشانند و تاثیر عکسش را بر دین نمی گذارند ..... .


درس اخلاقی- در تحلیل عملکرد روحانیت، باید جوانب و ابعاد گسترده ای را دید تا نظر صائب و مطابق واقعی داد. این قشر بیش از آنکه یک طبقه باشد، یک طیف است و همه را با یک چوب راندن، همه را از یک قاب دیدن، پس و پیششان را ندیدن و با احوالاتشان آشنا نبودن، ما را از تحلیل دقیق و شناخت به جای  آنها ناتوان میکند.

1/27/2015

ما کم شماریم!

نکته ها هست بسی، 
محرم اسرار کجاست؟

زبان، پل آشنایی ست. ما از مسیر کلمات مشابه، به جان همدیگر پل میزنیم. اما این کلمات، در حد توان و با در نظر نگرفتن نقش جهت دهی شان به نحوه تفکر و درونیات آدمی، تنها آیینه و دلالت اند مقصودم از جهت دهی، همانیست که در فلسفه زبانی آن را وینگنشتان بازی زبانی خواند و در جمله ی مشهور و عمیقش میگفت: وسعت جهان من، به اندازه وسعت زبان من است-. . این کلمات، ما را می برند به جهانی از درونیات، روانها و گذر های فکر و جان. ما از این کلمات، وجود دیگری را ترجمه میکنیم. این ترجمه و پل زدن بین دل ها و فکرها، نیازمند هم ارتفاعی هاییست. منِ انسانی، اگر گمان کند که اولا درونیات و افکارش فهم درخوری نمیشود و دوما اگر ببیند وسعت زبانها(به زبان وینگنشتان بخوانید وسعت جهانها)  یکی نیست، ترجیح میدهد خود را سانسور کند، خود را افشا نکند، خود را آشکارا نگشاید. راز عالی شدن برخی گفتگوها، با برخی کسان، در همین خیال آسوده از فهم فکر و زبان خود است. همه اینها را گفتم که گفته باشم، در فضای امروز عالم و نه ایران تنها، دره های عمیقی میان طیف ها و طبقه ها افتاده است. طیف فکورتر جامعه، طیف اخلاقی تر جامعه، طیف عالم تر جامعه، طیف صاحبدل تر جامعه، همه اجزای جامعه را بی نسبت با خود می یابد. زبان جامعه را، اخلاقیات جامعه را، مشغولیت های جامعه را، حساسیت های جامعه را، هدف های جامعه را و ....
با دوستی چند روز پیش در باب رمانی از داستایوفسکی گپ میزدیم.رمانی 1000 صفحه ای! به شخصه تا به حال رمانی را  از داستایوسفکسی ،جز فقراتی از برادران کامازوف را مطالعه نکرده ام. به دوست میگفتم آیا به نظرت در فضای جهانی امروز، داستایوفسکی ثانوی ای ظهور خواهد کرد؟؟ آیا بسترهای عالم، اجازه رشد و شکفتگی رمان نویس قهاری چون او را به خود خواهد داد؟ این وضعیت در باب، متفکران و اصلاحگران و شخصیت های معنوی هم جاریست. مثلا در عصری که حوصله ها، مدام به قد بمباران وسایل ارتباط جمعی ، کوتاه و کوتاه و سطحی تر میشود، چه تمرکزی باقیست که رمانی چون برادران کامازوف خلق شود؟ چه خلوتی حاصل ست که حلاج و بایزید و ملافیض کاشانی ای بیافریند. اصلا مجالی باقی مانده، که جز تماشای بیرون، خود را هم تماشا کنیم و از طاق و گچبریها و لطیفه های وجودمان خبری بگیریم؟؟ اصلا فراغتی حاصلست که حوصله ما به قدر مقالات شمسی و گلستان سعدی ای کشیده شود؟؟ دوستی خوب نوشته بود که مثلا سیر و جهت تبادل اطلاعات در فضای مجازی از وبلاگ نویسی به فیس بوک و از فیس بوک به وایبر و واتس آپ و .... خیلی قابل تامل است. وجه تمایز این فضاها، مدام کوتاه کردن دامن حوصله و متن و تفکر و تعمق و تدبر است. به همان دوستم و در ضمن بحث پیرامون داستایوفسکی و رمانش میگفتم،اگر من و تو هم در الانه 18 سالمان بود، موج برده بودمان و تقصیری متوجه نسل جدیدتر دنیا نیست.هر چند که الان هم پُخی نیستیم، اما لاقل متوجهیم پُخی نیستیم و در موجی از غفلت و خسران غرقیم.
برگردیم به نکته ابتدای نوشتار. سخن از بحث پل زدن با زبان بود به سرای دل و فکر هم. ترجمه و خوانشِ هم. با اوصاف ثانوی ای که ذکرش رفت، به نظرم روز به روز و لحظه به لحظه، زبان قشر فکور و مطالعه گر و معنویت خواه جامعه، با زبان عموم فاصله میگیرد. فراموش نکنیم که زبان آیینه ی مشغولیت ها و گذرهای جان است. پس بخوانید که روز به روز، بین دو طیف جامعه فاصله می افتد و هر دو برای هم غریبه میشوند. و البته طیف عقب مانده از مُدهای روز، کم شمارتر میشود و خاکریز به خاکریز ابزارهای ارتباط خود را با طیف اکثریتی جامعه از دست میدهد. نه فقط در ایران ها. بحثم جهانیست اما کافیست به تیراژ کتابهای چاپ 93 این روزها نگاهی بیندازید. 600 تا 1000! تعارف نکنیم و خود را گول هم نزنیم. دقیقا به همین نسبت، کتابخوان ها کم شمارند و اقلیت. تازه هنوز بازماندگان از احوال و فضاهای قدیمی تر هستند که وضع بدین منوال است. البته نمیخواهم بحث را محدود به کمی مطالعه و کتابخوانی کنم. چرا که به نظر من، این کتابها و مطالعه ها هم در نهایت، خود ابزاری اند برای هدف دیگری.اما باید اعتراف کنیم، قشر مد نظر ما، روز به روز مهجورتر و خاص تر و انگشت نماتر است. چرا که مثل بقیه نیست. او هم بقیه را همنورد با خود نمی داند. زبان و احوال، قال و حالی که برای هر دو طرف، از جانب دیگری گنگ است. او بیشمار است و این کم شمار. شبیه تیتر واقع بینانه و تامل برانگیز محمد منصور هاشمی، فیلسوف و نویسنده خوشفکر در سایتش: ما کم شماریم
آنجا که در مطلع سایتش نوشته: « نمی دانم چرا، ولی گاهی فکر می کنم کسانی که شادی را دوست می دارند و آزادی را، کسانی که دوستی را پاس می دارند و همدلی را، کسانی که علم را ارج می نهند و آگاهی را، کسانی که گفتگو را درست می دانند و درک دیگری را، کسانی که آزادگی را طلب می کنند و وارستگی را، کمترند از آنها که غم و اسارت و دشمنی و کینه و جهل و جهالت و حقارت را دانسته و ندانسته تایید و ترویج می کنند. شده است آرزو کنید فکر و تصورتان یکسره باطل باشد؟ من درباره این فکر و تصورم چنین آرزویی دارم.»


1/08/2015

ولادت آن نگار محجوب

در ولادت بزرگمرد نبی ای که این روزها محجوب «دوستان جاهل» و «دشمنان نامنصف» و «خشکه مقدسان قشری» و «فقه زده گان محدود» و «خونخواران اجیر» و « تک بعدی های جهاد زده» و « متشرعان بی اخلاق» و «اخلاقیون شریعت ستیز» و «تاریخ های سست» و «فربه کنندگان بی حساب دین» و «پوزیتیویست های پرغرور» و «اولی الامرهای قلابی» و«سکولارهای نا روادار» و «دینداران دیگرستیز» و ...است، چه باید گفت؟ از کدام در باید وارد شد که که فراتر از همه این سایه های تیره و تار و ترورهای کور، گرمای جان بخش او را به دلهای فسرده رساند و گفت که آن پیام و قیامت وجود او، فراتر از زبان و قوم و قرن و نژاد است و با جان همیشه دردمند آدمی سر و کار دارد.با ترور بی نسبت است و با جنگ ابتدایی ناموافق. آموزه هایی که باید ترجمه عرفی هر زمانی شود، باید به دیروز او رفت و آن را هضم کرد و جان پیام را، پیراسته از حواشی ناگریز زمانی مکانی،دوباره به سفره امروز آورد.

برای آدمی سراسر تاریخ، چه آنکه در غارهای تاریک بود و چه اینکه در آسمانخراش های منورست.چه آنکه ذلیل و مقهور وحشت طبیعت بود و چه اینکه سوار و نیرومند و فائق بر شلاق های آن شده است. که احتیاج به پیام او، با جان بی تغییر آدمی سر و کار دارد. البته آدمی ای که سودای چاک زدن دل دارد برای شفا و صفا و رستن. بی خلل و بی مرض و بی غرض.

اصالت و ایمان به رسالت آن نبی خاتم، از دریچه سبک و سنگین و جدال ها و متون تاریخی حاصل نمیشود. همیشه بر این عقیده بوده ام که اصالت آموزه های آن پیامبر چهارده قرن پیش، ایمان به دین و وثاقت وحی آن پیامبر چهارده قرن پیش زیسته، در آزمون ها و تمسک های عملی ما به آموزه های ماندگار و قرآنش هویدا میشود. نه صرف در جدلیات کلامی و غوغاهای تاریخی و بحث های و دفاعیات و تکذیب های بی تمام.آموزه هایی که البته باید محکمات و اصولش را گرفت و حواشی و شاخسارهای بی نیاز و اضافی را درگیر و مشغول نشد.

وقتی ما به عینه و وجدان، جانمان را به دنبال پیروی از رهنمودهای او گرم می بینیم، حقیقت و اصالت پیام های او که از پیچ و خم ها و تحریف ها و تحدید ها و اضافات و خرافه ها به ما رسیده را، در می یابیم. بی نیاز به هیچ حجت دیگری. که حجت در دل های ما حاضر و ناظرست. و ایمان، هیچ چیز دیگری جز این نیست.

میلاد مبارکش،مبارک.زلف ما، جاودان، گره در زلف نگار و یگانه اش.

12/26/2014

سر دلبران

خوشتر آن باشد که سر دلبران/گفته آید در حدیث دیگران

تا حالا تجربه ای داشته اید که ساعتی را در سر یک قله مرتفع بگذارنید، که مشرف به یک دشت سرسبز و رویایی ست و رودخانه ای از میانش میگذرد و هوایش در اوج پاکیست؟ بلافاصله هوس میکنید که عکسی بیندازید که بعدا خودتان یا دیگرانی را شریک این موقعیت ناب کنید. یا نه، نقاشید و حداکثر هنرمندی تان را صرف میکنید تا نقشی از آن محیط بزنید. چقدر آن عکس و نقاشی، ابعاد و گستردگی آن محیط را در خود جمع میکند؟ مثلا کادر عکاسی که گوشه هایی قائمه دارد ، چقدر همجنس تصویر تقریبن بیضی شکل نگاه ماست؟ این «تمثیل» را داشته باشید!
هر چه سطح کلام و احوال، از نمونه های مرسوم و حالهای همیشگی و متعارف فاصله بگیرد، زبانِ ساخته شده در تعاملات روزمره و نیز شیوه بیان مستقیم، برای بیان فقیر تر میشود. یعنی هر چه موضوع سخن به حوزه های معرفتی و سیال روان  و ذهن گسترده ما نزدیک میشود، زبان پا پس میشکد. نه اینکه تمام میدان را خالی کند. نه. لباس رزم میپوشد. لباس رزم زبان، تمثیل و نماد و  مجاز است. شعر از همین ها جا سرک میشکد و متن های عالی، به این دلیل است که سرشار از زبان مجازی و تمثیلی اند. این زبانِ رزمنده ي نمادپوش، از یکسو لااقل تنها امکانیست که صیدی از آن احوالات را ميتوانى بگیرد و برای ساحل نشینان ارمغان بیاورد و از سویی دیگر، هیچ گاه حامل تمامِ گستره آن حالها و معارف نمی تواند باشد. تازه آن بخشی را هم که الان هست ، نماد است و بیننده و خواننده باید کُلی بالا و پایین و تاویل کند تا بتاوند به مقصد نمایاننده این نماد برسد. اما چقدر خوب که نهایت امکان زبان، در تمثیل،هنوز برای شرح و وصف هست، وگرنه گهگاه حال آدمی دق میکرد از باب اینکه چقدر لال است و مکتوم و محروم. وگرنه از فرط  انباشت حالهای سخت وصف، جسم از هم می پاشید. هر چند کم رمق و ناتمام و ناکامل.هر چند همچنان غریب و دربسته و نشناخته.
مولانا در فیه ما فیه حکایت عجیبی را روایت میکند. بیان پشت این تمثیل، همانقدرِ سادگی روایت، بسیار بلند است و آسان فهم نیست.او حرف و حال غوغایی را در دل این حکایت پرورده است.
روستایی ای به شهر می آید و میهمان کسی میشود. روستایی ای که تا حالا جز هویج طعمی را نیازموده و نچشیده، از حلوای میزبان میخورد.به دهنش مزه میدهد و لذت گَزَر (هویج) از چشمش می افتد. دام طعم حوا، کمندی میشود که روستایی به شهر میل کند.  چرا که میگوید:
«ای شهری،من شب و روز به گَزَر (هویج) خوردن آموخته بودم، این ساعت طعم حلوا چشیدم، لذت گَزَر از چشم افتاد. اکنون من هر باری حلوا نخواهم یافتن و آنچه داشتم بر دلم سرد شد. چه چاره کنم؟»
مولانا نتیجه میگیرد و خاتمه میکند که: «روستایی چون حلوا چشید بعد از این میل شهر کند، زیرا شهری دلش را برد،ناچار در پی دل بیاید

پناهگاهِ بیان حالهایی ست، این حکایت. خود را به عینه، در دلش مبینیم. و شرح درونیاتی که زبان لنگ میزند برایشان و توضیحشان آسان نیست. ولی عجیب نفسگیرند.

12/23/2014

مرد میراثی بداند یا نداند قدر مال...؟

مولانا در دفتر دوم مثنوی، ضمن حکایت بازی که از خانه شاه میگریزد و به خانه مرد پیری پناه میبرد، سخن را به سمت و سوی «حق احمد بر اُمم» می برد.اینکه اگر او نبود «می پرستیدی چو اجدادت صنم» و نیز « این سرت وارست از سجده ی صنم». در ادامه نکته ای بس عمیق را یادآوری میکند. اینکه تو از آنرو شکر نعمت ارسال نبی را به جا نمی آوری که «کز پدر میراث ارزان یافتی». تو تا چشمت را باز کردی شنیدی و حاصل شده دیدی و به ارث رسیده یافتی که پیامبری هست، کتابی آورده، تذکرات و مواعظی دارد. آن هم عمده از تریبون های رسمی و زبان و بیان مبلغان رسمی کم سواد. از این رو و بر قیاس میراث بردگان،«مرد میراثی چه داند قدر مال؟/ رُستمی جان کَنْد و مجّان یافت زال»

مجانی یافتنِ بودِ پیامبر و آموزه هایی از اولیاء، چندان ما را حساس و متوجه و متذکر نمیکند. چون مجانی، بودن او را به میراث برده ایم. یک میراث مالی را چرا ارزشمند می دانیم و سرش دعوا و بلبشو میکنیم؟ چون پول به کارمان می آید و ما این را آزموده ایم و هزار گره از گره های کور معیشت ما را باز میکند.آن وقت است که ما آن را مبینیم و به سمتش کشش پیدا میکنیم و طلبش میکنیم. اما وقتی که درست درنیافته ایم و نیاموخته ایم که حکمت ارسال سلسله پیامبری و وحی چیست و این پیامبر کجا به کار می آید و دقیقا برای چه آمده است و به بیان امروزی ها، کارویژه اش چیست، خوب مسلم است که بیخیال از کنارش گذر میکنیم و خود را بی نیاز می یابیم. آمده علم اقصاد و سیاست پایه ریزی کند یا حقایق و علومی از نحوه پیدایش زمین و هستی و اولین آدم بیاورد یا به کار انسان و گره های وجودی اش برسد. او را تزکیه کند و از شر پابندهای مذموم و رذایل اخلاقی و نفسانی رها کند و آزادی اش ببخشد. پَرَش دهد و بالایش بیاورد و از غوطه وری مشمئز کننده و توقف در غرایز و شهوات رهایش کند و اوجش بخشد و متحول و مبدلش کند؟!که هر چه بعد از این بیاید، از قبیل عدالت گستری و حکم سازی و ... در گستره و حاشیه این هدف اصلی باشد.

به معراج برآیید اگر از آل رسولید/رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

کارهایی که فقط از پیامبران الهی و تکرار میکنم، فقط از منبع و خاستگاه آموزه هایشان بر می آید. معنی دقیق «کارویژه» همین است. یعنی کاری که از پس بقیه بر نمی آید. فیلسوف و حکیم، حتی اگر بهره مند و برخاسته ناگفته از خوان معارف انبیاء نباشند، حداکثر معارف معقول و خودیافته ای را به تو می آموزند. حداکثر اش این است که تو را سنگین تر میکنند. اما هیچ گاه، هیچ فیلسوفی، مدعی این نبوده و هدف اصلی اش که تو را رها و تزکیه نفس دهد، سبک ترت کند، آزادی معنوی از شر کشش های عفن نصیبت کند و به مقام عظیم آرامش و نهایتا یقین برساندت. چه بسا او شک افکنی را ماموریت خود میداند.فیلسوفان و عالمان تجربی مدعی این تبدلها نیستند. شاید متعاقب آموزه های آنان، برخی از این آثار باشد، اما آنان خود مدعی این نیستند و تجربه و مخاطبانشان هم اثبات میکند که آنان به دنبال چنین اهدافی نیستند. به دنبال اصلاح عملی و کرداری مخاطبانشان نبوده اند و حداکثر ذهن و نظر او را هدف میگرفته اند...
وقتی پیامبر، در جای خود و مطابق غرض پیامبری اش فهمیده شود، آن وقت است که میراثش را با چنگ و دندان، به دور از خرافه و گزافه و پیرایه های زمانی قدر خواهیم دانست و با به کارگیری عملی آموزه هایش گره از معضلات و رذایل نفسانی مان خواهیم گشود.
آنوقت میشود بدیل شعر مولانا که «مرد میراثی بداند قدر مال»

1/20/2014

گفتگوی نهان

با مجتهد شبستری بعد از جلسه حسینیه ارشادش، گفتگو میکردم و از قضا، مبحثی را در آن جلسه مطرح کرده بود که مناسبت داشت با اظهار یکی از نقدهای همیشگی من به آرای او.  نقد را با او در میان گذاشتم. پاسخ او که در ذهن من نشست و حک شد و هضم شد. مطمئنم نقد من هم در ذهن او نشست و چه بسا سوال بیافریند. خاصیت گفتگو با اهلش، این است که شاید عصاره چند صد صفحه مطالعه و اندیشه فردی، در کلام رد و بدل شود و نتایج عمیقی در وجودت ته نشین کند. چیزی که هیچ گاه انفرادی و بدون بازخورد و شنیدن دو سویه، در ذهنت نمی روید.
عطاء مهاجرانی در یکی از آخرین مطالب وبلاگش، از آقا کاظم میریحیی با عنوان «سرور ما» یاد کرده و از جلسات تفسیر نهج البلاغه ایشان و یکی از هم جلسه گی های قدیمی به شدت متشرعش که بعدها با ظاهر و فرمی کاملن متفاوت در اروپا دیدارش میکند. همشهری های معرفت دوست و دین پژوه ام، آقا کاظم را می شناسند.
نازنین بابا، به شدت علاقه مندش بود و مشتری جلسات عمومی تفسیر نهج البلاغه اش. هنوز برایم آن تماشای از دور او در دو شب مانده به کوچش، از در بیرونی مسجد سلیمانیه، زنده زنده ست. هر بار که آنجا میروم و آن دیوار کناری چوبی را در نگاهم می نشانم،یاد آن تماشای دلچسبِ دور، بر دلم چنگ میزند. با آن فرم نشستن همیشگی اش که دست در پای صورت فرو کرده، خیره تماشا و شنیدن میشد و از شدت خیرگی و استغراق، سرش تکان ریز و آرامی میخورد. اتفاقی که چقدر دستمایه ناز و شوخی مان میشد.جذب سخنان آقا کاظم شده بود و چه میدانستم آن نگاه دور، از آخرین هاست...بگذریم...

امروز با آقا کاظم گفتگو میکردم. استدلال و شواهد و قرائنش را نمی شنیدم، می نوشیدم!. هر چند موافق با رای دینی ام نبود و نیست.صحبت بر سر نحوه رویکرد امام حسن با خلافت امیرالمومنین و اصلا تحلیل این رویکردها رفتارهای امامان مختلف بود و سخن من در نقد باور شایع و مرسوم شده. صحبت بر سر رستگاری و سعادت اخروی پیروان دیگر ادیان و مرام ها و به قول امروزی، دگر اندیشان شد. سخن با نحوه تفسیر و مواجهه با قرآن و بعضی آیات به خصوص کشید و .... گفتگوی دلی و معرفتی پیش بینی پذیر نیست و دقیقن همین نکته اش، سبب دلاویزی و خواستنی شدنش است. آقا کاظم، این روحانی محقق و خوش مشرب و خوش محضر، گیرایی یگانه ای دارد. چیزی که امروز، بسیار بسیار نادر در هم لباسانش یافت میشود. از من میشنوید، نیست! چه از باب خوش محضری و گیرایی، چه از باب تحقیق و تفحص و کارشناسی. امری که بیش از آنکه به لباس روحانی اش مربوط باشد، به واسطه عمری مداقه و غور و تعمق دین اندیشانه است. گفتگو با او نیز، گذشت زمان را از خاطرت میبرد. با این نظر و تاکیدِ همواره ی عارفان به شدت همدلم، که هم نشینی و همنفسی با عالمان ، اثری غریب و بی مثال دارد و به شدت بر روح و روانت موثرست. اثری که به هیچ روی، در طرق دیگر یافتنی نیست. این هم نشینی صرفن هم به معنای مریدی محض و تبعیت بی چون و چرا نیست. که اتفاقن لذتش در چالش و مخالفت و پرسشگری و استیضاح است. اما اینها هیچ کدام، به معنای خودبسندگی و بی نیاز دانی و عالم گریزی نیست. امری که این روزها، در نتیجه سخن های برخی نواندیشان و فیلسوفان(و نه البته حتمن به خاطر خواست و همت آنان بر چنین نتایجی) مذموم و فرونهادنی توصیف میشود و همراهی و هم نفسی با  معلمان، مترادف مریدی و تابعیت محض فهمیده میشود و آن را نشانه مقلدی و نابالغی و ناعالمی شخص جوینده میدانند.امری که با عقلانیت فرد گرا و محض، در تناقض است. اما به قول حافظ:

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه/ قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

کسی که فروتنانه، تسلیم و جستجوگر حقیقت است، بارقه آن را در هر جایی بیابد، بی توجه به طعن و وجهه و مُد روز و غریبگی، باید به سویش بشتابد. به نظرم یکی از آن جاهایی که این نورها یافتنی ست، همدمی و همشنینی و گفتگو با عالمان و حکیمان است. گفتگو در این وادی، زمان را میسوزد و دلمشغولی ها را میشورد و روزمرگی ها را میبرد. صحتش را اگر میجویید، مثلن از شتابندگان به همنشینی با علامه طباطبایی جویا شوید که بسیاری شان زنده اند و از مشرب و طیفهای گوناگون فکری و دینی اند. همه در یک سخن متفق که کششی غریب و جاذبه ای عجیب، در گفتگو با علامه بود که آنها را بی اختیار مجذوب و شیفته میکرد و به ادامه سخن و دنباله گفتگو و جلسات ترغیب میکرد.