7/03/2015

زبان مجاهدت

دینداران،به اندازه ای که به مرزهای طریقت و مجاهدتِ دیندارانه نزدیک میشوند،به همدیگر نیز نزدیک میشوند. شبیه کوهنوردانی که با هدف و همت قله،از سوهای مختلف می آیند و نهایتا به هم میرسند و همدیگر را از نزدیک دیدار میکنند.به میزانی هم که در پوسته ها و قشرهای فقیهانه و فرقه ای خود،متوقف می مانند،از همدیگر دور میشوند.
برایم خیلی جالب است که وقتی رمضان میشود،عمده مسلمانان در فِرَق های مختلف،چقدر همزبان و همدل و همرنگ میشوند.چقدر مرزها و فرقه ها و ملیتهاشان رنگ می بازد. از آنجایی زبان یکی شده است. زبانِ روزه. روزه همیشه در تصورم،از مظاهر طریقت ورزی در دینداری بوده ست.عبادتی طریقتی و مجاهده رنگ.عبادتی که هرچقدر به لایه های عمیقتری میرسد،غلظت طریقتی و حقیقتی و به همان نسبت،نقش نزدیک کنندگی اش هم بیشتر میشود.بگذارید از این بالاتر بگویم.در کنار نماز،اگر عبادتی باشد که از طریق «عمل»دیندارانه، بتواند مومنان را با مغز و کارویژه دینداری و ایمان آشنا کند،به نظرم آن روزه ست. مومنان روزه دار،هر چقدر به مغز دین با عملی عمیقتر، نزدیکتر میشوند، حالی شان میشود که اصل دینداری کجاست و دین برای چه بوده و در کدام میدانها باید فرش دینداری را پهن کنند. به وجدان در می یابند که چقدر برخی مرزگذاریها و معیارها و دیگرگریزی ها و مجادله های قبلی و فرقه ای، پوک و پوچ و بی بهره از اصالت بوده ست. خط کششان عوض میشود و مداد جدیدی میخرند و خودکارهای قرمز قبلی را دور میندازند. به خودشان بیشتر مشغول میشوند و از این خودنگری مشغولگر مدام،همه را از خود،بهتر می یابند.دینداران تکفیرگو و فرقه پرست و خودشیفته،بنیادگرایان داعش مسلک،بیش از هر چیز،دوریشان از طریقت و حقیقت دینداری را خبر میدهند.

5/23/2015

دوگانه ها

خیلی از دوگانه های ذهنی ما(=دایکوتومی) در تحلیل و تصور پدیده ها، سهمِ تمامی از حقیقت ندارد و فقط از خطا و نارسایی های تحلیلی ما خبر میدهد. چه دوگانه های تجربی و چه دوگانه های حسی و فلسفی و نظری.از سرما و گرما، روشنی و تاریکی گرفته تا دوگانه های تعریفی ما از شادی و غم، خوشحال و بدحال،امید وناامیدی، شادکامی و افسردگی، انقلاب و اصلاح، چپ و راست، صبر و شتابزدگی، رادیکالیسم و محافظه کاری و .... .حقیقت پابند دوگانه های نارسای ما نمی ماند. عالم حقیقت بر ما چیره است و ما در برابرش گنگ و مبهوت.خیلی اوقات، حقیقت فراتر از محدودیت های ذهنی و زبانی ما در تحلیل ها و تصورات و بیان حقیقت است.
شادی و غم را در نظر بگیرید. در بسیاری اوقات و بسیاری کسان، اگر کسی را شاد ببنیم، فرض دوگانه ما این است که او غمناک نیست. اگر غمناکش بیابیم، فرض دوگانه و سلبی مطلق ما میگوید که او شاد نیست. طرفِ مقابلمان باید یکی از این دو فرض باشد. یا شاد و بشاش، یا غمناک و گرفته. در حالی که واقعیت لااقل باطنی ما خبر میدهد که احوالات آدمی، همیشه در یکی از منازل نیست. توقفگاه های دیگری هم هست.میان این دو سرِ طیف، میانه ها و تعاریف فازی زیادی هست که ما نه غمناکیم و نه شادو نه امیدواریم و نه مایوس. ساکن و ساکت و آرام و بی تکانیم. بی موجِ بی موج. بیشتر بخواهید، به نظر من زندگی اصیل تر معنوی و ایمانی، دوام و داشتن همین حالهای میانه و سیال و بی تکان است.(23 سوره حدید)حالی که نه اغلب اوقات شادیِ بی حد دارد و نه مستمر در باتلاق زمین گیرِ غم و سیاهی و نومیدی گرفتار شده ست. شاید همان حال میانه ای که مولانا حالِ باغ سبز عشق را در آنجا میجوید که از هز دو حالت غم و شادی برترست.
باغ سبز عشق کو بی منتهاست / جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست/بی بهار و بی خزان سبز و ترست
این نکته را در سرتاسر دوگانه های تعریفی تعمیم دهید. در هر دوگانه ای، حد وسط های بی شماری است که گویای منطق فازی و درهم شکستن صفر و صدهای ذهنی ماست. چنین تعمیمی، در خیلی اوقات، ذهن ما را از محدودنگری و نارسایی در ترسیم و تحلیلِ واقعیت ها میرهاند و در ارتفاع بالاتری در فهم و تحلیل مینشاند.

5/03/2015

فهم پدر و روز پدر و نقص هایدگری

از نظر هایدگر، هستی در وهله نخست، ناپیداست. به همان نسبت اعیان و پدیده ها و ابزارها هم. وقتی این ناپیداها حقیقتا پیدا میشوند و تازه کشف میگردند، که پدیده ی «نقص» روی دهد.مثال مشهورش در هستی و زمان، چکش است. میگوید یک چکش معمولی و سالم را میشود توصیف کرد و گفت شیء ای چکش است که این شکل و جنسی ابعادی باشد.اما «چکش شکسته» است که نشان میدهد چکش چیست و چه کارکردهایی داشته است. که هستی حقیقی چکش را آشکار میکند. که چکش را از وضعیت «دم دست بودن ready to hands» خارج میکند و از این مسیر، هستی و چیستی حقیقی آن را عیان میکند. هایدگر از این نکته ی «پدیده ی نقص» بهره های فراوانی در رویکردهای تاویلی و هرمنوتیکی و فهمی خود می برد. بگذریم. من هم از نکته بدیع و هوشیارانه او بهره می برم.

پدر تا وقتی «دم دست» است، تا وقتی «پدیده ی نقص» هایدگری روی نداده، هنوز کشف نشده است. آنهایی که به لطف خدا، هنوز پدرشان را در کنارشان دارند، میتوانند فکر کنند و پدر را در جملاتی بگنجانند و مزه اش را وصف کنند. اما هستی حقیقی مفهوم «پدری»، غمناکانه وقتی ست که پدر نیست. وقتی است که در بودنش «نقص» به وجود می آید. مثل آشکار شدن هستی تمام پدیده های این عالم از نظر هایدگر. با این تفاوت که رشته های هستی کشف شونده ی مفهوم پدر، با هستی خود ما هم گره خورده است و شما جزئی از هستی تان وقتی کشف کرده اید، که این کشف و نعمت، غم آلود پرکشیده است. این کشف تراژیک،دیگر چه سود دارد؟ فقط بنزینی ست که آتش فراق را شعله ور تر میکند و البته صبر را برای یک باورمند به آزمایش های الهی، ارزشمندتر و قدرمند تر.
برای یکایک کاشفانِ هستی پدر، که کشفشان نوشدارویست بعد از مرگ سهراب، صبر و قرار و ثبات، از خدا میطلبم.

4/21/2015

زکاتِ رنج

هر رنجی، تجربه و تصویرِ ملموس و زنده ای از خود در ما جا میگذارد. از طرفی کمتر رنجیست، که همیشگی باشد و اوج و فرود نداشته باشد. وقتی رنج ها خفیف شدند و ما را از لگدکوب کردن خلاصی دادند، تداعی و تجربه شان میتواند بستری بر همرنجی با آدمیان دیگر شود. وقتی که آنها را مبتلا به درد تجربه شده ی خود می یابیم. آن وقتست که از موضعی همدلانه و صمیمانه میتوانیم به یاری جانشان بشتابیم. یاری ای که نه فارغدلانه، بلکه در اوج هم فهمی و همدلیست. همچون معتادِ رها شده ای که میداند و میفهمد که یک معتادِ همچنان، چگونه حالی دارد.
کافیست دردمندی های خودمان را به یاد بیاوریم و تصور کنیم که همدلی ای صمیمانه در آن اوقات، چقدر بار از دوشمان میتوانست بردارد.آن وقتست که در ادای زکات رنج! خود بخل نمی ورزیم  و برای دیگریِ دردمندِ هم جنس با درد دیروزِ خودمان، بذل یاری و همدردی میکاریم.

اگر همچنان یادمان باشد رنج ها چه طعم تلخی داشتند. اگر یادمان مانده باشد، انسان بودن به خور و خواب و شهوت محصور نشده ست.

4/14/2015

گفت و گویی دارم ، من با خویش

هميشه وقتي سخن از گفت و گو میشود، از گفت و گوهای «من» و «تو» یا «ما» و «آنها» سخن گفته میشود. کتابها و گفتارها و نوشتارها همیشه معطوف به مفاهمه های متقابل و دو طرفه است. تا به حال کمتر دیده ام که از گفت و گو های درونی کسی سخن بگوید. عمده ترین معضل و سد گفت و گوهای میان فردی، رخ ندادن مفاهمه است. اینکه من از یک چیز و از یک منظر سخن میگویم و تو چیز دیگری میفهمی و ادراکت از سخن من بی ربط به مقصود من است. گفت و گوهای درونی اما، چنین سد و فقدانی را ندارد. من در اوج شفافیت، میفهمم مقصود خودم چیست و در اوج این زلالی ادراک، میتوانم سخنم را تحلیل کنم، سبک و سنگین و نقد و تایید کنم. البته همه اینها بسته به این است که هر چه بیشتر بتوانیم از خودمان فاصله بگیریم و بنشینیم طرف مقابل خود و خودمان را خطاب قرار دهیم. اگر هیچ هنری نداشته باشم، از این بابتِ ناخواسته و ذاتی، همیشه در حال گفت و گوی درونی ام. آنقدر که بسیار پیش می آید، بیخبر و بی حواس، بروز بیرونی می یابد و با خودم حرف میزنم. همین امشب بلند بلند واگویه میکردم و داشتم حرف میزدم، که یکهو به خودم آمدم که دیدم دختر و پسری، گیج و متعجب و پرسشگرانه دارند نگاهم میکنند! . خودم را سریع جمع کردم و به کوچه علی خانِ چپِ مارکسیستی زدم! همیشه سعی میکنم پرسشی را جلوی فکر مقبول خودم، از منظر دیگری ای درونی، بنشانم و و بعد دوباره بازگردم و از دریچه خودم به خودم جواب بدهم. صفت این گفتگوها، نبود کمترین سوء فهم است. عیبش آنجاست که تنها در گفتگوهای بیرونی است که حقیقتی زلالتر،زاییده و آفریده میشود. حقیقت در زمین مفاهمه و دیالوگ چهره می نماید.در مونولوگ های تنهای درونی هر چقدر هم مهارت و تمرین از خود جدا شدن کرده باشی، باز هنوز خودت هستی و دریچه و منظر تماشایت. 
گفتگوی درونی، یک ویژگی دوپهلوی دیگر هم دارد و آن وسعت یافتن درونت است. این وسعت یافتگی و ورزیده شدن مونولوگی، که لازمه تمرین واگویه کردن است، از یکسو توانایی و گنجایشت را مدام برای همکلامی درونی افزایش میدهد و این خوب است. یک بدی هم دارد. خودبسندگی ای عمیق و عمیقتر.اینکه پس از مدتی، خودت برای خودت بس می آیی و تشنگی به گفتن و شنیدن را، خودت سیرابی میدهی. یعنی دیگر نیازی به گفت و گو و مفاهمه با دیگری ای حس نمیکنی و این خطرناک است. مدام پیله های بیشتری را پیرامونت می تند و دیگران را از تو و تو را از دیگران جدا میکند. این تنهایی خودبسنده، میتواند به تعبیر سنایی فلک پیما باشد، اما نه همیشه و نه لزومن به سوی فلک!

4/10/2015

اجازه دوباره به دل!

سالهاست مینویسم. از آن نقطه ای که میتوانم ، ایام عطف عمرم بدانمش، نوشتن با من همراه بوده است. مسلم است که با ذهن خالی نوشتن، پدید آورنده نوعی از نوشته هاست که میتوان نامش را همان دلنوشت ها گذاشت. من هم گرچه هنوز ذهنم خالی از دانایی ست، اما با همان دلنوشت ها شروع کردم. مثل خیلی آدمِ دیگر، در خیلی از مکان ها و زمانهای دیگر. بر سیاق مُد آن روزها، وبلاگها میزبان نوشته ها بود. گهگاه هم سیاسی اجتماعی مینوشتم که در اوج بی کله گی و روزمره نویسی و بی اندیشگی بود. همان شد که دو تا وبلاگ بلند و مفصل، در دامچاله ی فیلتر افتاد و از ریشه و بن خشک شد. به مرور که جلوتر می آمدم، این طرف و آن طرف خواندنها، نوشتنم را به سمت  وسوی خود کشاند. دل و درونیات، دیگر یگانه مشتری نوشتنها نبود. کم کم برای روزنامه ها و  سایتها و مجلات دانشجویی، این عادت را به نوشتنم تحمیل کرد.
خودِ بالغ تر و سن دار تر شدن، آن صرافت و صراحت بیان را هم از آدمی میگیرد و ترجیح بر نگفتن و مکتوم ماندن و ننوشتن درونیات بیشتر میشود. لااقل مردان و پسرها به گمانم، اینطوری باشند.شاید یکی دیگر از دلایل، خوانندگان آشنایی بودند که به وبلاگ سر میزدند و من ترجیحم بر این میشد که همه چیزم برای همه ی آشنایانِ بیرونی، رو نباشد.خلاصه قلم ما، دیگر به دکان دل سر نمیزد. نوعی تبختر و تکبر، برای دل نگاری در خودم حس میکردم. آرام آرام، وقتی این مسیر و بن بست برای دلنوشتها ایجاد شد و از طرفی شعرخوانی ام افزون گرفته بود، کاملا ناخواسته و نه از سر اراده، به شعرگویی افتادم .یعنی آن درونیات، برای سرریزی حالا دیگر لباس تازه ای یافته بود و با سر و کله به سویش دوید و منت نثر نویسی را هم نمی کشید. هنوز هم که هنوزست، خیلی کم پیش آمده که مثلا اراده کنم بنشینم و از سر تکلف، شعر بنوسیم. اصلا. کاملا بر من هجوم آورده میشود تا من کلمات را از سر اراده، به استخدام بگیرم.خلاصه آنکه نثرنویسی به استخدام مقاله نویسی در آمد و نظم نویسی به استخدام دل نوشت ها.
مدتهاست بر این وضعیتم.به دو بعد تفکیک شده ام که خودِ آشنایم، در شعرها حاضرند و خودِ اندیشه جویم، در مقاله ها. اما از آنجایی که شعر گویی همیشه آسان نیست و ظرف شعر، همیشه جوابگوی تمامِ احوالات، درونیات نالانند. و من سالهاست به این ناله، عنایتی نمیکنم و با بیرحمی تمام، خودم را ذبح میکنم. اما از آنجایی که میدانم این وبلاگِ بالغ را شاید جز خودم کسی نخواند! و من تنها برای ماندن و ثبت شدن مینویسم و تمامی آشنایان حضوری و مجازی، سرگرم شبکه های زرق و برق دارتر اجتماعی اند، بد ندیدم که سیر دلنوشت نویسی را دوباره از سر بگیرم. چه عیب دارد؟! چرا اینقدر به خود سخت گرفتن؟ خوبی این قبیل نوشته های صمیمی، این است که حجم زیادی از فشارهای درونی را کاهش میدهند. خصوصن آنکه در این دوره و روزها، به این قبیل نوشته ها بیشتر محتاج شده ام. پس قلمم را کمی آزادی هدیه میدهم. نیازی نیست حتمن پس نوشت بدهد، ارجاع پایین صفحه بدهد، جمله ها در بهترین فرم بلاغی و فصاحی باشند، مقدمه و موخره و خلاصه داشته باشد. آزادتر و رهاتر،  بنویسند و آیینه دلِ بیدار  شده ام باشند. خودم فقط  این وبلاگ متروک را میخوانم. چه عیبی دارد پس؟ آن هم با شروع سال جدید، در بیست و هفت، هشت سالگی. بازمیگردم به ایام بیست سالی.... مقاله نویسی و سخت گیری و فلسفی نویسی هم جای خودش.
خود همین همین چند سطر، به گمانم شروع خوبی باشد. اولین برچسب دل نوشت را برای همین چند سطر، ثبت میکنم.

4/01/2015

آسمانِ بسته...

گاهی درهای آسمان بسته است. یا شاید چشمهای ما کم سو میشود و تاریک و نالایقِ دیدن. هر چه هست، این زمین خاکی نچسب و محدود و نامانوس، باید حتما دریچه های آسمان را داشته باشد تا ارزش و تحمل زیستن داشته باشد. وگرنه، هر نفس ات، دانه دانه، در ادای تکلیف زنده ماندن تو جان میکَنند و در و دیوار مجاری نفست را ناخن میکشند و بالا می آیند. میدانیم آسمان همیشه استعاره از معناست. وگرنه معنا، و آن معنای معناها، آن جانِ جان، همه جا هست و هیچ جا نیست. در آن آبی های آسمان فراغت و آسودگی و رهایی را در ما تداعی میکند. همانهایی که دستان خواهش ما نگفته، همیشه در پی آنهاست  و هر کجا نسیمی از آن بو مشام برسد، به آن سو میل میکند. درهای بسته آسمان، تلخ ترین کشف و حس ما از بودنمان در عالمست. در آن لحظات و ساعات، که اگر ادامه دار باشد، به ماهها و روزهای قد میکشد، کُل این عالم در درون ما تحقیر میشود. کُل این عالم ، برای ما تنگ میشود و دیواره هایش به سویمان قدم برمی دارند و جلو می آیند. به قول سایه:

چه فکر میکنی
که بادبان شکسته
 زورق به گِل نشسته ایست زندگی...
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و زمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت...
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابری تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود


همه این تجربه ها، در درون ما برقرارست. در بیرون هیچ اتفاقی نیفتاده است. همه چیز، عینِ قبل است. تنها ترجمه این عالم، در ما دیگرگون شده. تجربه ای که درها را بسته می بیند و دستها را ناتوان و چنگ ها را بی حاصل از صید. اشتیاق و هجر، شوق و وصل، تنگی و گشادگی، تمنا و توان، همه چیز در هم می آمیزد و توانایی تفکیک از بین میرود. شبیه سیلابِ پس از باران های تند، که همه چیز در راه را با خود برمیدارد و می برد. فقط یک چیز را میدانی. نگاهت منتظر لحظه وصال و بسط و فراغت و رهایی و غنود و عشقی دلارام است. رهایی و فراغتی و حسی، رها از هر آنچه محدودت میکند و دستانت را به مرزهای بیمرزی میرساند. می بردت به سبزه زارهای بی نام و نشان، بی کمین و تهدید، که میتوانی پس از ماهها و سالها، خودت باشی. خودت بشوی. خودت را دیدار کنی. در آیینه وجودت. راستی همیشه، در آیینه بازی ، در تقابل دو آیینه است که آن اتفاق مبارک می افتد. آن برخورد و پرتو درخشان، حادث میشود.

3/26/2015

تاملات زرد و نارنجی!

از خبر خودسوزی و فوت تراژیک یونس عساکره، دستفروش دردمند آبادانی میگذرم. هم خودم شرمناکم و دستم در این باب به نوشتن نمیرود و هم برای آنهایی که می بایست از این دردها خوابشان آشفته شود، در دل آن همه آسودگی و غنود، آرزوی خوابِ آشفته میکنم!
به جایش به یک ماجرای زرد می پردازم. ماجرای که مصداقش زرد، اما دستمایه تاملات خوبیست. در نبود خبرهای هیجان انگیز در ایام عید، نامه نگاری و افشاگری دو زوج مجری تازه جدا شده، برای سایتهای کم مایه و زرد چرب ترین لقمه ممکن است. خواندم که فرزاد حسنی، نامه ای خطاب به همسر سابقش نوشته و انواع و اقسام تهدیدات را حواله ایشان کرده. نگو نامه، در جواب عکسِ مشت و کتک خورده ایست که آزاده نامداری، در اینستاگرام از خود منتشر کرده و آن هم قبلتر، حسابی از پسِ عاشق سابق برآمده است و البته بلافاصله هم حذفش کرده است. متن کوچه بازاری او هم در جای خودش و برای تامل، خواندیست. اینچنین حادثه ی بی اندازه زرد و نامهم، برای من دو تامل مهم و نارنجی! دارد.
1-شهرت. قبلتر در بابش چیزکی در باب هم اردو و هم بازی سابق و اکنون مشهور شده ،عضو تیم ملی والیبال را نوشته بودم. آنجا هم گفتم که پدیده شهرت، به قواعد و ابعاد امروزی، در تاریخ همتا ندارد. ما از این حیث، چون خیلی از جنبه های دیگر در لبه تاریخ ایستاده ایم. ابزارهای ارتباطی وسیع، به کمک چهره جوها بر آمده اند و سیل لایک و صفحه های طرفدارها، صاحبان شهرت را درگیر رفتارها و واکنش های غریب و مبهمی میکند. تکثیر این نفرات و صفحه ها و ابزارها، میان مایگی جمعی عجیبی را مسبب میشود. بارها نظرات پایین عکس های این مشهوران را در اینستاگرام، از این نظر میخوانم و واقعا مانده ام که این سقوط و میان مایگی تا چه حد است. حتما خوانده اید. بیمارانی درخور درمان و ترحم، پایین عکس ها می آیند و به زمین و زمان قسم میدهند که تو را به خدا من را فالو کنید. تو را به خدا بیایید و یک لایک ما را مهمان میکنید! در اوج واماندگی چند وقت اخیر صفحه ای را دیدم که افتخار و  امتیازش را این معرفی کرده بود که صفحه اش توسط فلان مشهور و فلان نامشهور لایک شده است! صفحه لایک شده توسط..... . یعنی ایشان لطف فرموده اند و انگشت همایونی را برای صفحه ایشان، فشار کوچکی حواله کرده اند!. این را کنار هزار کانالِ شهرت فروشی دیگر برای شهرتمندان قرار دهید. دایره وسیعی از توجه و نگاه، که شخص را قلقلک میکند و قیلی ویلی اش میدهد! . میان مایگی که البته در دو سو، به غایت جاریست. در میان مایگی این سوی ماجرا، نسبتی میان ظرفیت ها و آن سیل عظیم توجه و شهرت نیست. انسانهای متوسط و بعضن زیر متوسط، که خود را بر عرشه اقیانوسی از توجه و شهرت می بینند. این میشود که کاذب ترین کاذب را به جای خودِ حقیقی خود می یابند و به کل در خودِ واهی خود، غرق میشوند.مثل برگی خشک و زرد که هر طوفانی، به آسانی اینسو و آنسو میکشاندنش. استاد شفیعی کدکنی، در رباعی «یک نبض حیات» به زیبایی میسراید:
تو، در پیِ شهرتی و سر بر کردن
نوپیشگی و قیافه دیگر کردن
من در پی اینکه چون توان در این مُلک
یک نبض حیات را فزون تر کردن!
برای شهرتمندان، حتی ازدواج و خصوصی ترین جنبه های زندگی، متاثر از این شهرت میشود. شهرت دارند، سراغ شهرتمند دیگری می روند و او هم بله میگوید، چوت شهیر است و افت دارد که که به غیر شهرتمندی بله بگوید. یعنی این اصلی ترین و اصیل ترین انتخاب زندگی شخصی هم، در قیف و اطوار و حاشیه های شهرت فرو می غلتد.چون گرداب سیاهچاله ای که همه چیز را در خود میکشد. درحالیکه مغزی و جوهره ای پشت این پوسته شکننده نیست. به علاوه ی این موضوع، به سبب همان متوسطِ متوسط بودن ها،شهرت به فرد جسارت های کاذب میدهد و آرام آرام باورش میدهد که شخصیت بزرگ و عالمگیری در هستی ست و کوچکترین جزء زندگی اش، به ستونهای عالم رخنه وارد میکند. برای نمونه بروید و نامه رشیدپور، مجری دیگر را در این رابطه بخوانید و ببینید که نامه با این فقره پایان می پذیرد که باید به موضوع پایان داد، وگرنه فاجعه ای!!! در راه است. البته ایشان و خیلِ عظیم دیگری از شهرتمندان حق دارند، اینطور سخن فرسایی کنند.وقتی به صفحه های شخصی شان مراجعه میکنند و حجم و سبک نظرات مخاطبین را میخوانند، واقعا هم توهم برمیدارند که بی اهمیت ترین جزء زندگیِ متوسط شان، کُل جامعه را دچار فاجعه و معضلی بحرانی میکند!! به عنوان نمونه، ادامه سیر خبرسازی این دو زوج که تا دیروز مغازله و عشق بازی شان وسط و مابین برنامه زنده هم جاری بود و اکنون به خون هم تشنه اند، به روشنی گواه این است که خیال میکنند حقیقتن ماجرای شخصی شان امری مهم و حیاتی و دغدغه ای ملی است. وگرنه چه نیازی به اینقدر کش دادن و جلوه گری رسانه ای این موضوع. چرایی اش را باید از آفات شهرت بپرسیم.آفاتی که گریبان تمام شهرتمندان دنیا را میگیرد. برای این دو هم این احوالات جاریست.هم آن موقع که ازدواج خود را سوژه توجه و تبلیغ میکنند و هم اکنون که خصوصی ترین جنبه های زندگی خود را، در ویترین تماشا،میرقصانند و جلوه میدهند و لایک میستانند و بیانیه میدهند و تهدید های سیاسی میکنند و نیشدار و با کنایه، پشت پرده زندگی خصوصی همدیگر را لو میدهند. اگر به من باشد، رشته جامعه شناسی شهرت، روانشناسی شهرت، ارتباطات شهرت و ... را به عنوان زمینه ای میان رشته ای معرفی میکنم. نداریم الان؟! این دو زوج هم به عنوان اولین سمپل، برای موضوع پایان نامه های ارشدش!.
2- عشق های صورتی. موضوع تامل دوم در ادامه اولیست. مولانا، در دفتر دوم مثنوی اصطلاحی دلنشین بر تفکیک و توضیح مدامش بر معنی و صورت میسازد.«عشق های صورتی». این صورتی نه رنگ صورتی و نه صرفا معطوف به صورت و چهره است. به تعبیر من هرگونه دلبستگی به امر «زوال مند» و پایان مند ست.  صورت و قد و قامت، یکی از آنهاست. شهرت، مال، جایگاه اجتماعی، منصب و ... هم میتواند مشمول این صورتی ها شود.مولانا آنجا میگوید «این رها کن عشق های صورتی/نیست بر صورت، نه بر روی ستی»در ادامه این نکته باریک را هم اشاره میکند که اصلِ دلبستگی، به جان و ضمیرِ پنهان و غیر تَنِ طرف مقابل است.وگرنه او که بمیرد، چرا دیگر به او میلی نداری، سیری ات از چیست؟ مگر این تن، همان تن نیست؟ «آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای/چون برون شد جان، چرایش هِشته ای/صورتش برجاست این سیری ز چیست/عاشقا واجو که معشوق تو کیست»بگذریم. اصطلاح عشق های صورتی را از مولانا وام میگیرم.
عشق های صورتی یا زوال مندها، به شدت پتانسیل تبدیل شدن به نفرت هایی بی حد و مرز را دارند. یعنی از یکسو، کاملن به نقطه مقابل خود کوچ کنند و در آنسوی طیف،  موجب بدترین و نارواترین اعمال شوند.خاصیت امور زوال مند این است. پایه و بنایی که بر بنیادِ سست و لرزان است، به کوچکترین طوفان فرو میریزد و به نقطه عکس خود بدل میشود. باز هم به عنوان نمونه، این دو فرد را در نظر بگیرید و ادبیات در معرض عموم و این حراج زدن به حیثیت و زندگی خصوصی شان و به علاوه نفرت عجیب شکل گرفته شان را بنگرید. عشقی که بر مبنای صورت «شهرت» و «ژستهایش» استواربود و اکنون، به هیولای نفرتی تبدیل شده ست. این را بگذارید در کنار مهر پیرمردها و پیرزن های کم سواد و عامی ای که از لحاظ نظری و بیانی نمیتوانند برای هم شعر بگویند، مهارت های ارتباطی و زناشویی تشریح کنند و از چند ده گونه هوش انسانی مقاله بنویسند، اما هفت هشت دهه از عمر را به سعادت و خوشبختی میگذرانند و سبد مهرشان را یک لحظه هم زمین نمی گذارند و با خود به گور می برند.و حتی پس از مرگ نیز، با یاد محبوب خوش اند و از دوری اش در رنج.
 عشق های صورتی خطرناکند، عشق های صورتی لرزانند، در زیر پوشت عشق های صورتی نفرت های خون آلودی جاریست.حذر باید، حذر!

3/18/2015

تاملات اگزیستانسیل خانه تکانی..

دم دم های سال نو و عید و همزمان با رُفت و روب و خانه تکانی، زیاد این جمله و شعار نخ نما شده ی «دل را هم باید خانه تکانی کرد» و اولویت به آن است و .... از در و دیوار و مجری های بی حرف و تصنعی، شنیده میشود. یک بُعد این جمله اما، نکته ی عمیقی دارد که خیلی کم به آن توجه میشود. سهم عمده این سخن را از دکتر سروش وام میگیرم.

همچنانی که تناسب و توازن و هماهنگی وسایل خانه، خواستنی و مطلوب است، تناسب درون آدمی هم خواستنی و زیباست. اگر خود را به دو بعد کلی «نظر و عمل»، تقسیم بندی کنیم و به تماشای خود بنشینیم، عمومن کمترین هماهنگی ای میان این دو بعد کلی و زیرمجموعه شان خواهیم یافت. یعنی خیلی از باورها و ارزشی های نظری ما، کمترین هماهنگی ای با اعمال ما ندارد. خیلی از باورها و عقاید نظری ما، با خیلی دیگر از باورها و عقاید دیگر ما، همخوان نیست. خیلی از اعمال هم، با خیلی دیگر از اعمال نمیخواند. در ساحت نظر به برابری قائلیم، در بُعد عمل میدان دستمان بیفتد، روی هر چه ناعادل خودکامه است سفید میکنیم.مذهبی مداراجوییم، اما موقعیتش پیش بیاید، شمر و داعشیون پیش پایمان زانو میزنند و از استادی در قساوت، پیشانی مان را بوسه باران میکنند. نظری، قید و بندهای رفتاری را تحسین میکنیم، اما نه تفریحمان و نه عزایمان شباهتی به این قیود و رعایت ها ندارد. سکولاریم، اما ذره ای قائل به بی طرفی قبلی نسبت به آرا و مذاهب نیستیم و قدرت به دست نگرفته و نظر به رای گذاشته، میگوییم مذهب «نباید» باشد . لاییکیم، اما محرم سیاه پوش میشویم و شمع نذر کلیسا میکنیم. طرفدرا دوآتیشه ساز و کار دموکراسی برای پیشبرد اموریم،اما ذره ای تحمل رویدادن نتایجی خلاف انتظارمان از سبد رای عمومی نیستیم. در مناسبات اقتصادی، دستمان برسد از هر میانبُر رانتی و پشت پرده ای برای کسب ثروت استفاده میکنیم و از سوی دیگر، حامی موسسات خیریه میشویم و بازارچه های خیریه برپا میکنیم. هر چه فحش و لعن است نثار ویژه خواری و پارتی بازی میکنیم و از کوچکترین روزنه ای برای پارتی بازی استفاده نمیگذریم و میگوییم «کلاهت را سفت نچسبی باد میبرد» و نمیشود پارتی بازی نکرد. فلسفه اخلاق میخوانیم و هزاری زیر پاگذاشتن ملاحظات اخلاقی، خم به ابرویمان نمی آورد. قائل به نفی «اکراه در دین» و «انتخاب»هستیم، اما بشنویم آشنای مسلمانی مسیحی شده است یا بانوی آشنای چادری ای ، دیگر مانتو میپوشد یا دیگر قائل به حجاب داشتن نیست، در به زبان آوردن نامش حتی دیگر تامل میکنیم. نشر دهنده فرهنگ صلح و احترام و نیش نزدن به جان و روح آدم هاییم، ببینیم در میانمان فردی معتقد به ادای نماز و روزه داری و رعایت محرمات و رفتن به کلیسا است، نیش و تمسخرها و اُمُل گویی مان شروع میشود و توهین به معتقدات او را، پاسداری از آزادی و قداست زدایی را رفتاری انسان خواهانه تعریف میکنیم.ضد قصاصیم، حتی جرئت نمی کنیم فکر کنیم که اگر شخصی یکی از عزیزانمان را از ما گرفت، آیا هنوز ضد قصاص خواهیم ماند و حاضر به گذشت خواهیم بود؟.کنشگر محیط زیستیم و آه و دادمان برای سگ و ماهی و پوست خرس و کرم خوردن دندان های تسماح های شمال آفریقا به آسمان است، اما آدامس هم میخریم از فروشنده طلب پلاستیک میکنیم و حمام که میرویم، سد لار را یکجا می مَکیم. ساعتی پایمان به خارج از مرزها، حتی ارمنستانی باز شده باشد، شاهنامه ای از فضائل و محسنات خارجی ها میسراییم و از تمیزی خیابانها و کوچه ها سریال میسازیم، اما زباله ی خانه را «حدادی وار» از طبقه ششم  به پایین پرتاب میکنیم و جمع کردن زباله گلگشت هایمان را سوسول بازی میدانیم.

میتوانم حقیقتن مثنوی هفتاد منی از این تعارضات «نظری عملی»،«عملی عملی»،«نظری نظری» مان بنویسم.اگر خودمان را ارکستری فرض کنیم که اجزای وجودی مان، تک نوازندگان آنند، راستی چقدر موسیقی نهایی مان شنیدنی، هماهنگ و سازوار است؟ ایام عید، فرصت خوبی بر تامل بر این تعارضات و رفع و نزدیکی و تناسب هر چه بیشتر اجزاست. چون ما نه رومی رومیم و نه زنگی زنگ!. ملغمه ای هستیم از اجزای نامتناسب و ناهماهنگ... خصوصا وقتی در جامعه و دوره ی گذری زندگی میکنیم که سنت و مدرنیته، در ما معجون عجیبی متراکم کرده و ما تسلیم هر آنچه می آید هستیم و آمادگی کسب نکردیم و هویتی نیافتیم و تا میایی نام واحدی بر خودمان بگذاریم، می بینیم نامی نیست که همه این اجزا را زیر چتر خود بگیرد! 
خانه تکانی وجودی، به آن سمت بردن وجود است که بشود نامی یگانه بر آن گذاشت و بتوانیم بگوییم، من اینم. تو آنی.


2/07/2015

چرا این طوری اند؟!

یک- چندوقت پیش با یکی از دوستانی گپ میزدیم که متعرض سکوت رضایت آمیز مراجع تقلید نسبت به جفاهای جاری جامعه بود. بگذریم که من بنابر علتی و در خیلی از مواضع  اتفاقن موافق این سکوت بودم و هستم. اما آنجا به دوستم گفتم که فکر میکنی اگر ممد دیکتاتور (شاه خدابیامرز! خودشان) و بانو فرح مصدق دوست!!، اهل خلاف شرع ظاهری نبودند، خیلی از آن روحانیون و مراجع همراه انقلابیون و رهبرانش میشدند؟؟ به خدا اگر میشدند!

دو- خیلی از حضرات مفتی مصری، مخالف اکران فیلم محمدص مجید مجیدی هستند. حالا بگو برای چی؟ تصور اولیه ام این بود که به خاطر مضامین اختلاف برانگیز باشد. دیدم نخیر. اوج درد و فغان دینی جنابان مفتی و کمپین ضد نمایش این فیلم، به تصویر کشیدن تمثال و صورت پیامبر بزرگوارست. آن را هم معادل کار کاریکاتوریست ها دانسته اند. همچنان هم بی خیال آدم سوزی و نسل کشی داعشیان.یادتان میاورم مواضع بر علیه نمایش صورت حضرت عباس در مختار را و اینکه چنین عملی، موجب میشود که مردم دیگر برای حضرت گریه نکنند.بسیاری از این  دوستان را ارجاع میدهم به تاثیر و تماشای فیلم شاهکار مصائب مسیح بر قوت روحیه دینی مسیحیان و حتی دینداران سایر ادیان.

سه- حضرات آیات سبحانی و مکارم شیرازی،  برای وزارت ارشاد پورِ جناب جنتی خط و نشان کشیده اند که بساط تک آوازخوانی زنان را بپیچید. وگرنه بد می بینند. این بزرگوران،همچنان چشمانشان بر کبائر گناه و فساد بسته و نابینا ست و بر موارد حاشیه ای کم دردسر پای میفشرند.

در پی این سه گانه، چند ملاحظه زیر را هم در نظر داشته باشید.

1-  در اسلام، طبقه روحانی نداریم. به این معنا که مواضع و خلقیات و جهت گیری های یگانه، همچون کلیسای کاتولیک و پاپ ها، وجود ندارد. به صرف هم لباسی همه مراجع در یک تحلیل نمی گنجند. خصوصا آنهایی که حقیقتا مرجع اند، نه اینکه با تک ماده و سفارش، رخت مرجعیت پوشیده اند. آقای کاظم صدیقی روحانیست و امام موسی صدر نیز، به شرح ایضا.
2-  نظام آموزشی حوزه های علمیه، فقه محور است. به تناسب آن، آزمایشگاه اسلامی بودن یا نبودن چیزی، صرفا آزمون فقهی است. به همین مناسبت، آه و فغان و خروش بسیاری از حضرات گرامی، تنها متوجه خروج از خط کش های فقهی و قشری دین خواهد بود.از دید بسیاری از بزرگوران، مثلا حقیقتا نبود شرایط انتخابات آزاد، در دایره اسلامی نبودن قرار نمی گیرد که خود را معترض بدانند
3 - این بزرگوران هم انسان اند. اتفاقا برخی شان به شدت انسان اند و از عواقب و سرنوشت همنام های معترض خود درس عبرت والایی گرفته اند. یعنی میدانند چه بگویند و چه نگویند تا سختی و محنت و توبیخ و گسیل نیرویی انقلابی ایی نرسد.
4-  بسیاری از این بزرگوران، ادراک شرایط اجتماعی شان محدود به قم و نجف و قاهره است و در قم و نجف و قاهره  هم محدود به توصیفات و اخبار اطرافیان و پادرس نشین های خود . برای تحلیل تاثیر این امر، رای فقهی بسیاری از علما را پس از دیدن شخصی شان از کشورها و شهرهای دگراندیش بررسی فرمایید.

در نهایت

اگر به بنده بگویید خوب که چی، حرف حسابت چیست. میگویم حرف حساب من و تحقق الگوی مطلوب هم در این زمانه، حذف این گزینه نیست لااقل برای منِ قائل به اثرگذاری نهاد دین. نمونه ایده آل زنده من، آیت الله سیستانی بزرگوارست. زندگی و مواضع ایشون در طی این سالها، همگی خلاف موارد نقد شده بالاست. هم قشری نگر نیستند، هم عملگرا و جهاندیده اند، هم در عین دخالت در امر سیاسی و نادیده نگرفتن امر اجتماعی، خود را قیم و سکاندار اصلی سیاسی نمی نشانند و تاثیر عکسش را بر دین نمی گذارند ..... .


درس اخلاقی- در تحلیل عملکرد روحانیت، باید جوانب و ابعاد گسترده ای را دید تا نظر صائب و مطابق واقعی داد. این قشر بیش از آنکه یک طبقه باشد، یک طیف است و همه را با یک چوب راندن، همه را از یک قاب دیدن، پس و پیششان را ندیدن و با احوالاتشان آشنا نبودن، ما را از تحلیل دقیق و شناخت به جای  آنها ناتوان میکند.