11/30/2015

جهانی فکر کنید، محلی...

بیچاره انسان مدرنی که جهانی فکر میکند،
اما بیشترشان جهانی،نمیتوانند عمل کنند!
چه خواستنی و چه توانستی و چه زجر نتوانستی!
هویت ما تابع فهم این نکته است که «ما در بین چه دیگرانی ایستاده ایم».دیگرانِ متفاوت، تعریف میکنند که هویت متمایز و ویژه ما چیست. یکی از مولفه های خودشناسی ما هم،فهم این نکته است که «ما در کجای جهان ایستاده ایم».جهان شناسی ما تعریف میکند که ما نسبتمان را با آن معین کنیم. انسان پیشامدرن، بسته به توان سیاحت فیزیکی و عملی اش، جهان را میشناخت. میدانست مثلا در سرزمین مصر دنیا آمده است. از سرزمین های دیگر هم نامی و بعضا توصیفات کُلی ای خبر داشت. این دانستن های خلاصه و به ندرت حاصل مشاهده فردی،از نظر ذهنی چندان جهان او را نمی گسترد. از نظر ذهنیِ هرروزه و هرجایی او، وسعت جهان او شهر و دیار خود بود. او «محلی» می اندیشید. به تبع آن،«محلی» و local هم عمل میکرد. و باز هم به تبع مهمتر آن رضایت یا نارضایتی،مسئولیت یا بی مسئولیتی و ... ذهنی و عملی اش متوقف به مرزهای همان جهان محلی اش بود. اما انسان مدرن، این کره خاکی که سهل است،مرزهای ذهنی و هستی شناس او،او را در ذهن خود میشکند. او میداند که در این هستی،ذره ای هم نیست.جهان خاکی اش هم،نه قاره اش،نه کشورش،نه شهرش،نه محله اش، بلکه کل زمین است. او دیگر شهروند جهانشهریست که قدر یک دهکده کوچک شده است.همه اینها را گفتم که بگویم،به شخصه این وجه فراخ دنیای مدرن را، سالهاست از «بستر وب»، تجربه میکنم. و البته همه مان لمس میکنیم. اما اختلال و تعارض جدی ذهنی و عملی ای هم که من مدتهاست تجربه میکنم و رنج و سوهان روحی می بینم،از همین جا آغاز میشود. که به نظرم محدود به من هم نباشد. این جهان کوچک شده و از طرفی بزرگ شده!، ذهنیت محلی ما را خاکشیر میکند!. ما بی آنکه بخواهیم،شهروند جهانیم. مسائل و مشکلات و شادیها و غم های ما،جهانیست. و نه محلی. داعش و داعشیان را خیلی از من و شما،نه دیده ایم و نه خواهیم دید.رنج های فلسطینیان را اغلب ما از نزدیک نخواهیم دید. خودسوزی دستفروش مصری یا دستفروش آبادانی از فقر را صرفا شنیده ایم.زندان رفتن کی و کدام آزادیخواه را تنها میخوانیم. یعنی از حیث فیزیکی و تنی،ما با انسان مدرن تقریبا برابر و محدودیم.بیشتر عمرمان یکجانشین بودیم و خواهیم بود.اما از نظر نظری،اما و واویلا از نظر نظری،ماجرا اصلا قابل مقایسه نیست. تعارضی که میگفتم اینجاست. شعاری تجاری امروزینی را خطاب به مدیران مدرن، حتما شنیده اید.به اشتباه هم آن را منتسب به بیل گیتش میدانند و میگویند.«جهانی فکر کنید،محلی عمل کنید».think globally,act locally !. اما این شعارها به درد همان پنل های پول جو و لافهای تجاری سطحی میخورد. عمیقتر که فکر کنیم،تعارضی را که به شخصه من به شدت با آن درگیرم رخ میدهد. نمیشود جهانی فکر کرد،و محلی عمل کرد.نمیشود. سرچشمه عمل، نظر است. وقتی جهانِ فکر، کمترین مرزش کره زمین شده است. چطور میشود عمل از آن تاثیر نپذیرد. جمله ی چند خط بالا را تکرار میکنم. «وقتی جهانی فکر کنیم، عمل محلی خاکشیر میشود!».چطور؟! محلِ محدود و عمل کوچک محلی، مایی را که جهانمان وسیع شده است،سیراب نمیکند. شاید شهرمان درگیر آلودگی های خاک و هواست. اما خبرداری و دغدغه و التهاب فکری ما، گرم شدن کل کره زمین است. گازهای گلخانه ای «کل کره زمین»است. آنوقت،عملهای محلی به چشم ما کوچک می نماید. چرا که در نسبت با آن وسعت جهانی،هیچ اند. این است که عمل محلی ای که شاید پیشتر ما را دلگرم میکرد،راضی و خشنود و سیر میکرد،حالا در زمین جهان فکری ما گم میشود. ریز و خرد است. حالا ما در پس خیالمان دلمان میخواهد« جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم»دو کفه ترازوی جهان فکر و عمل،میزان شود. ولی وقتی غالبا این در واقعیت امر ممکن نیست، تعارض ساحت ذهنی و عمل موجب میشود که خیلی وقتها معضلات محلی مان را با دیده تحقیر و کوچکی اصلا نبینیم. به شخصه بسیار پیش آمده که مثلا من در خیالم به فکر حل بحران و آشوب داعش بوده ام،اما حوصله و میلِ حل معضل مجتمع مسکونی مان را نداشته ام و بیخیالش بوده ام. گویی من به ناگواریهای بزرگتر جهانی ای مشغولم که ناگواریهای خرد محل سکونتم خیلی پیششان حقیر است و من خودم را باید خیلی شماتت کنم که آن را رها کنم و این را بچسبم!!در حالیکه واقعیت جاری و اولی من، مشکل مجتمع مسکونی ام است تا داعش.تا بوکوحرام!.تا زلزله ژاپن.تا انتخابات آمریکا. همین الان که اینها را میگویم،از منظر آن غول! به نظرم می آید که،«شایدی»، پشت اصطلاح واقعیت جاری جمله قبل بگذارم!. آیا واقعا انتخابات آمریکا مسئله ای اولی برای من نیست؟. انسان دیروز،اگر جهانش به اندازه من وسیع بود، او هم اولویت هایش مثل من نمیشد‌؟؟ عملش هم جهانی نمیشد؟! ما دیگر نمیتوانیم جهانی فکر نکنیم. چون جهان فکرمان،جهانی شده است!با امر کوچکی طرف نیستیم.حالا تکلیفمان با عمل چه میشود؟این تعارض های آزارنده و ناخشنودیهای و ناسیری عمل محلی را چه کنیم؟کدام عمل،ما را از ملالت بیرون می آورد؟ما وجودا، تشنه ی عمل های ملالت زداییم. اما با این وضع،عملهای محلی دیگر، ملولی بی عملی ما را مرتفع نمیکند!همانی که حافظ هم،دل پُری از آن داشت! اما خوش به حال او،که عمل شیرازی اش،از شر ملالت میرهاندش!خوش به حالش! ما که عمل کره زمینی مان هم در هستی کوچک می نماید! چرا که به عینه و ذهنی هم،کوچکی اش را می یابیم و میدانیم!

11/21/2015

کجایی؟؟ دقیقا کجایی؟! کجایی عزیزم؟ کجایی شادی؟!

آهنگ اخیر محسن چاووشی را که شنیدم، بسیار پسندیدم. بر سبک و نطع آرام و غمناکی ای بود که همیشه مطلوب من در گزینش هنر و بالاخص موسیقی ست. به سرعت برای خیلی از دوستان فرستادم. خیلی از آنها هم استقبال کردند. در این چند روز، مشاهده میکردم که چقدر حجم استقبال از این آهنگ زیادست. این وفور طرفداری و لذتمندی،به سوال مهمی مرا برد. در باب خودم، پاسخ های ویژه ی خودم را می دانستم. اما در باب روحیه جمعی هموطنان عموما همسن و سال،همانهایی که من هم درشان شریکم، اینقدرها پاسخش شفاف نبود و نیست. این که چرا اینقدر حالهای غمناک و دلگرفته، در بین ماها میگیرد. خصوصا اگر این حالها در بستر عاشقانگی های نازک و دلبند باشد.چه در باب موسیقی، فیلم، شعر،رمان و .... . این سوال وقتی پاسخش سخت تر میشود که قائل به این باشی که همنوا با شریعتی در کویر، عموما عمق و تفلسف با «غم» بیشتر پیوند دارد تا با شادی. و شادی معمولا بیشتر در دام ابتذال و سطحی بودن می غلتد. پرسش های بنیادین آدمی، محصول غمناکیهاست. آنها میوه فکرهای نازک غمناکند. شاهکارها، عموما فرزند غم اند. شعرها، عموما وقتی «خاطر که حزین است» و  در هوای قبض، آفریده میشود تا دشت و وسعت بسط. با این اوصاف، آیا مایه های عمیق بودن در بین ما زیادست که کارهای غمناک، این مقدار در بین مان میگیرد؟؟ پاسخم به این سوال اگر منفی نباشد، بیشک مثبت هم نیست. عمیق بودن، نشانه های دیگری هم دارد که روحیه جمعی ما، از آن خبر نمیدهد. به علاوه این را در کنار محبوبیت همیشه ی شادی و شور، در بین توده ها بگذارید. نشانه اش در بین ما هم هست . مثل همه جای دنیا، با تفاوت غلظت بیشتر.آنهم اینکه فیلم های کمدی، به مراتب بیشتر از درام های پیچیده و تعمق طلب و غمناک، می فروشند. اینجاها، ما شادی جوییم. پس چرا این وقتها، گهگاه غمناکی جو هم میشویم؟؟ این دو چگونه با هم جمع میشوند؟
به شخصه، هیچ گاه استمرار و برقراری همیشگیِ شادی را روا و مطلوب نمی دانم. غمناکی ها، پنجره دیدار و طلب ما، به چیزهایی بیشتر از اینجاست. اگر نباشند، نشان این است که به این تنگیهای ملالت آور، سرخوش و راضی و غافل و قانع شده ایم. اصلا اگر غم نباشد، باید خود را وارسی کنیم که چرا محروم و بیخبر از طلب های بزرگ شده ایم. بزرگان انسانی، لااقل در خلوت خود عموما آدمیانی غمناک و محزون بوده اند.متعلقِ بزرگی، غمناکیست.

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه!


اما وزن غمناکی،نباید بر همه وجود بچربد. نباید بیش از اندازه بالا برود. پاسخ من به سوالات بالا، این است که ما ایرانیان، محزونیم. شادیهایمان هم محزون است. شادیهایمان هم عمیق و ماندگار نیست و به بزن و بشکنی و بکوبی، بیشتر در وجودها سرایت و رسوب نمیکند و مصداق ندارد. شادیهایی عموما سطحیست. وقتی میگویم محزون، نه اینکه عموما دچار غمهای متعالی ایم. نه. غم های اولیه و روزمره که در جای خودش، بسیار محترم و واجبست و اگر کسی تخفیفشان کند، بیمار است. ما دچار این غم هاییم و از این در ، داخل خانه غم شده ایم و ساکن سالیان آنیم.غم نان. غم یار. غم جوانی. غمر عمر رفته و بذر نکاشته و میوه نچیده. گاهگاهی هم غم های  ناکامی های تاریخی و ملی جمعی و نشدن های شریف اجتماعی و سیاسی. این است که شادیهایمان هم نه ماناست و نه عمیق. چون غلبه، با غمهاست. آنهم غم هایی اولیه و معطوف نیازهای ابتدایی. و البته در جای خود شریف. این است که اگر کسی تار بردارد و زخمه ای خوب بزند و حال خوش غمناک را بیافریند و تداعی کند، ما ناخواسته به سویش کوچ میکنیم و هم حال و همگام و  بازآفرینِ احوال اثرش میشویم. کجایی محسن چاووشی، مصداق امروزی این حال ماست. مصداقی شنیدنی و خوش و دلپسند. و البته، غم پسند! به اندازه غم جمعه عصر و غریبی و شماتت حصر اختر!

10/27/2015

نقد راه سوم حسینی

حادثه عاشورا و حرکت امام حسین در بستر تاریخی تحلیلی خود، دو نظرگاه عمده را به خود دیده است.

یک- تفسیر شهادتی. اینکه(شهید آگاه) امام حسین از همان ابتدای حرکت از کوفه، به قصد و هدف شهادتی خارج شد که خداوند از پیش اراده کرده بود و امام نیز به واسطه علم غیب و نامه محرمانه ای از سوی جبرئیل از آن مطلع بود.مبنای این فهم، دو روایت منقول در کافی و لهوف سید بن طاووس است.فان الله قد شاء ان یراک قتیلا . خدا خواسته است تو را کشته ببیند.کلینی، سید بن طاووس،محمد ابراهیم آیتی،ابوالفضل زاهدی قمی، شهید هاشمی نژاد،شریعتی(با اندکی مسامحه و تفاوت تفسیری)، صافی گلپایگانی،ملا آقای دربندی، سید مرتضی عسگری مدافع این نظرند.

دو- تفسیر حکومتی اینکه (شهید جاوید) امام حسین، از ابتدا به واسطه عدم بیعت مجبورانه با یزید از کوفه خارج شد و در مکه، پس از مشاهده دعوت کوفیان و ارسال نماینده به کوفه و اطمینان از صحت دعوت ها، به قصد تشکیل حکومت به سوی کوفه حرکت کرد. این نیت، حتی پس از اطلاع دوباره از شرایط نابه سامان کوفه زنده بود. پس از برخورد با سپاه حر، دوباره تاکتیک امام عدم قبول بیعت و به علاوه جلوگیری از جنگ بود. پس از استمرار فشار و بیعت طلبی، امام در انتخاب بین ذلت و ایستادگی و شهادت، ایستادگی و جنگ را برمگیزیند. حتی در جنگ و با آن سپاه معدود نیز، احتمال خفیف پیروزی و غلبه بر دشمن هست.هدف اقامه حکومت نیز، در طول همان ایده بزرگتر امر به معروف و نهی از منکر است.آیت الله صالحی نجف آبادی در شهید جاوید، دوباره منادی پرمناقشه این تحلیل خوانش تاریخی کلامی میشود. خوانشی که همصدای شیخ طوسی در تلخیص الشافی و سیدِ مرتضی در تنزیه الانبیا و شیخ مفید در ارشاد است و حرف تازه و شاذی نیست.

جناب اقای فتحی چند روز پیش در دانشگاه تهران، تفسیر سومی از حادثه عاشورا داشته اند. ایشان در نقد هر دو سوی ایده شهادت و حکومت، در حرفی نسبتا نزدیک با رای مرحوم احمد قابل در این باب و با گفتن اینکه رویکردی «بی طرف» و «علمی» به حادثه عاشورا دارند، در رای سومی امام را تنها در پی هدف « مهمانی و زندگی شرافتمندانه و عزت مند» در سرزمینی مثل کوفه معرفی میکند. جایی که بشود بی مزاحمت و ذلت طلبی حکومت، هدف اصلاح امت و امر به معروف و نهی از منکر را پی گرفت. اینجا جای تفضیل وجوه نقد آمیز ایشان نیست. اما خلاصه آنکه مبنای نقد به ایده حکومت را دو چیز معرفی میکنند و به نوعی آن را واکنشی به بستر تاریخی خود در پس از دهه چهل میداند. به عنوانی شخصی با همنظری ایده ی حکومت، نظر او را از این منظر نقادی میکنم.آن دو مبنای نقد و نامقبولی فرضیه ی حکومت به شرح زیر است.

یک- نا مهم و ناچیز بودن شهر کوفه برای تصرف سایر بلاد، حتی در صورت تصاحب حکومت
دو - بی معنا بودن استناد و اصرار به نامه های کوفیان در صورتی که مضمون نامه ها، دعوت به تشکیل حکومت باشد.

قبول این رای، به منزله قبول و منطق مندی دو وضعیت  و دو نقد بعدی در ذیل است.

یک- میشود در کوفه به عنوان میهمان محترم و عزتمند و ناذلیل و بیعت نکرده در میان مردم کوفه زیست، در حالیکه حاکم همچنان ابن زیادست و امام و هوادارانش به حکومت او کاری ندارند و هیئت حاکمه یزیدی هم با بیعت ستانی از حسین کاری ندارد! یک جور زندگی مسالمت آمیز دو متناقض. جمع آب و آتش! اینکه چگونه هر دو سو به این وضعیت پایبندند هم سوالیست که جناب فتحی باید پاسخگو باشد.

دو- نامه هایی میان امام حسین و مسلم رد و بدل شده است. نامه ی اطمینان بخشی مسلم از شرایط کوفه و پاسخ امام به نامه مسلم در حرکت او به واسطه این درخواستها. فارغ از محتوای نامه ها که خودش کاملا حاکی از ماهیت حرکت امام و ماموریت مسلم است، در طی ایام اقامت مسلم در کوفه، او به واسطه نمایندگان و دوستداران در تدارک ساز و برگ جنگی و حکومتی است. برای یک همسایگی متناقض عزت مندانه و ناذلیل، تدارک ساز و برگ جنگی برای چیست؟؟

سه- جناب فتحی ، مولف شهید جاوید را به گزینش و ترجیح گزارشهایی در تایید تئوری خود و نادیده گرفتن اجزایی از تاریخ متهم میکند. اما خودشان در این تحلیل، به روشنی چشم بر روی یک گزارش موثق و متواتر می بندند. آنهم مضمون نامه های کوفیان است که به روشنی و وضوح، درخواست امام و حاکم و در رد مشروعیت و مقبولیت نماینده یزید در کوفه را دارد. بی معنی هم هست که حرکت امام را هم بی ارتباط با مضمون درخواستها تعبیر کنیم. این مضمونها و هزارها درخواست تصاحب زمامداری، هر کدامشان به نوبه، ابطال گر چنین فهمی از حرکت امام حسین اند.


چهار- امام در ابتدای حرکت از مکه، به واسطه عبدالله بن جعفر، در مواجهه با امان نامه ای از حاکم مکه قرار میگیرند. هدف زندگی ناذلیل و عزتمند و رها از بیعت اجباری، در این مقطع قابل حصول است. اگر هدف امام صرف این وضعیت بود، چه نیازی به ترک مکه؟ چرا دستاورد عبدالله بن جعفر را که عین و تضمین هدف او بر بنای فهم جناب فتحی است، به هیچ میگیرد؟؟

لینک شرح سخنرانی جناب علی اشرف فتحی: http://mobahesat.ir/9064

10/25/2015

حسین های خودِ ما !

راستش را بخواهی، محرم و عاشورا گشاینده بغض های کهنه خود مای انسانیست.در فصل مشترک سلوک.این اصلا چیز کمی نیست. دردهای حسینی را،همه آدمهایی که زندگی متعالی تری میجویند و از این دنیای فقیر میخواهند،کم و بیش چشیده اند و خواهند چشید.حسین میخواهد مدینه را ترک کند. چه تنهاست وقتی به قبر پدربزرگش،برای وداع سر میزند. تنهایی های عمیق و هجرهای آتشین،نچشیده ای؟ میخواهد به سوی مکه برود‌ و تسلیم زور نباشد.بسیاری میگویند رها کن،به دنیا نچسب، مثل همه باش.ببین بقیه چه کرده اند و ساکتند.کجا میخواهی بروی؟.نشنیده ای این پندها و ساکت باشها و ساکن بادها؟؟بسیاری را در مسیر دیدار میکند. دوستان قدیم و آشنایان بسیار. طلب همراهی میکند.آزادانه و مختارانه میگوید اگر سعادت میجویید با ما همراه شوید و با جور نه. بهانه می آورند،توجیه میکنند.خسته اند. زمین گیرند. اسیر نام و نان اند. این تکروی ها و سلوک های تنها ‌و پرچم های یکنفره را به دوش نکشیده ای؟بسیاری از دیدارگران،او را نمیفهمند. قدشان به قدّ دید او نمیرسد. جان حرف و درد او را در نمی یابند. تسلط و شیوع رذالت و زشتی و ظلم را امر چندان مهمی نمیدانند. در داشتن دغدغه های بی سکه،اما پُرمایه ی اخلاقی و انسانی خود را گنگ و درک ناشده نیافته ای؟؟خود را بی یار ندیده ای؟؟ به سویش سرسپردگان خلیفه و مطیعان مخلص و فدایی او،با نیت های الهی و چه بسیار با زبان روزه و لقلقه های مقدس و وردهای متبرک، صف کشیده اند و نمازش را نامقبول و دردش را قدرتخواهی و تفرقه پراکنی و امتیازجویی میدانند. با این دشمنان دندان تیزکرده ی مقدس و باوضو و پینه بر پیشانی و مخلص و متعصب و پُرحقد و کینه و تو را نشناخته،دیدار نکرده ای، وقتی که مغز دین و خدا و اخلاق را بربادرفته دیدی؟؟

حسین،محرم و عاشورا،نه به کیفیتی هم ارتفاع،اما همجنس همان دردهای انسانهای بیشترخواه از دنیاست. آدمیانی که به زشتی و پستی و دون مایگی ذلیلانه و کم عمق از حیات، تن نمی دهند، به آن رضا ندارند و حضور و زنده گی همچنان خدا را در زمین،فریاد میکنند و نماینده اند. همانها که گواهی اند بر اینکه به قول پرسوز اقبال،دلگرفته نباش که عشق تنها نیست.

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست »
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

و همینست راز جاودانگی پیام و نام حسین ع.اشتراک و در ذیل دردهای کهنه و عالی و ناب آدمی.که تا دنیا دنیاست،که تا قبیله عاشقان و صالحان و پارسایان و نیکان هستند،تا آن دردها هست. آن تمناها و طلبها  و از پای ننشستن ها هست. پس چه جای شگفتی،که حسین هم هست. که نامش و گرمای یاد و الهامش،نمیمیرد.

یا حسین بن علی!
خون گرم تو هنوز
از زمین میجوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمه ی خون میجوشد
(هوشنگ ابتهاج،سایه)

10/14/2015

از نیویورکِ اینستاگرام تا کهکِ وبلاگ!

نوشته ها از یک حیث، به دو دسته تقسیم میشوند. آنهایی که برای «خواندن» نوشته میشوند و آنهایی که برای «نوشتن». هر وقت بازار خواندن ها و تشویق ها و تحریص ها گرم باشد، اشتیاق ما به دیده و تحسین شدن، ما را به نوشتن «وامیدارد». بخوانید برای خواندن، می نویسیم. بخوانید ، شکار میکنیم تا اینکه شکار شویم.بخوانید، از خلوص اصالت و کانون مندی شخصی و سرمنشایی درونی نوشته ها کم میشود. به همان اصل، ما بیشتر تایع پسند و لایک مشتری هایمان خواهیم بود. عینا بر منطق همان مشتری گرایی اصول تجارت. عمری میگذرد و یکهو می بینیم عمریست خود نبوده ایم. بر سر و دست غیر، خود را ذبح کرده ایم. چنین امکانی و چنین دامی، به مراتب شرایط تحققش برای امروزیانی چون ما، بیشتر از گذشتگان است.چرا که ابزارهای جدید نوعی از حرص جذابیت و شتاب و اعتیاد به مخاطب سنجی را در ما می پرورد. ما خیلی سریع مشتاقیم و چه بسا اعتیاد پیدا کرده ایم، که ببینیم، واکنش دیگران در برابر آثار فکری و قلمی ما چیست. اصلا نمیشود خیال کرد که ما، شکیبایی چندین ساله ای مثلا یک کتاب ده جلدی را، برای خوانده شدن در سالهای بعد داشته باشیم.

اما نوشته هایی که برای نوشتن،نوشته میشوند. بی مخاطبند. اصلا برای مخاطبی خاص نوشته نشده اند. خودزاینده اند و بیرون ریخته اند. نه آنکه بیرون کشیده شده باشند. سرریزی اند. نه چون کاریزهایی به زور،از دل زمین وجود استخراج شده باشند. به همین سبب، اصیل ترند. خودترند. آیینه های شفاف تری از مایند. بی شائبه ریا و بی شهوت آریشگری خود اند. به گونه ای که برای دیگران،جذابتر بنماییم. به نظرم، شاهکارهای آدمی، اینجاها آفریده شده است. عموما اشعار ناب، اینگونه اند.خیام را نگاه کنید. رباعی هایش را در طول عمر، مخفی نگاه میداشت. گفتگوهای تنهایی شریعتی یا نوشته های شخصی چمران یا المنقذ فی الضلال غزالی را و هزارای شاهد مثال دیگر.

علم تقلیدی، بود بهر فروخت
چون بیابد مشتری، خوش برفروخت
مشتری علم تحقیقی حق است
دایما بازار او با رونقست. (مثنوی معنوی، دفتر دوم)

بگذریم. به نظرم سیر ابزارهای جدید رسانه ای و شخصی نویس، از وبلاگها گرفته تا امروز، اینستاگرام، روز به روز بر بیشتر بر محور و اشاعه و گسترش نوشته های «مشتری گرا» جلو آمده اند. به علاوه کلی جوانب و تاثیرات پیدا و پنهان دیگر. اما از اینهم که بگذریم، عهد جدی کرده ام، خلاف رود، به خانه های اولم کوچ کنم. لااقل اصلا آن را دیگر، خالی نگذارم. یعنی برگردم به وبلاگ نویسی. نه اینکه خود را خیلی غلیظ، دچار ویروس مشتری گرایی در این سالها دیده باشم.نه. ولی آنچنان هم خود را نیالوده نمی بینم. از همین رو مهاجرت معکوس خواهم داشت. از نیویورکِ اینستاگرام و غیره، برخواهم گشت به کهکِ وبلاگ. میدانم هم آنجا، خیلی کم سکنه است. چه بسا بی سکنه. اما من ، بی شک خود تر خواهم بود.شفا تر و زلالترم. همچون این همه سال نوشتن. اینجا(فیس بوک) اما، خالی نخواهد شد. همچنانکه طی این تقریبا یکی دوسال، محیط شسته رفته تر و دلخواه تری، بعد از خلوتی ها و تصفیه هایش!، شده است.

پ. نوشت:
کهک، نام روستاییست حوالی قم. روستایی که ملاصدرا، به آن از تنگی زمانه و همعصرانش، کوچ کرد و در آن منزل گزید و آثارش را تالیف کرد.



7/03/2015

قبلترهای شنیدن

ریچارد پالمر در کتابش از قول رودلف بولتمان،الهیدان برجسته ی آلمانی،جمله ای نقل میکند. بولتمانی که با تئوری اسطوره زدایی اش در عالم مسیحیت شناخته میشود. جمله ای که همراستای همان نظریه اسطوره زدایی اوست.بولتمان میگوید که «کتاب مقدس نه رساله ای علمی است و نه زندگینامه(تاریخی) غیر شخصی. کتاب مقدس ابلاغ پیام است. بشارت/kerygma.» کتاب مقدس را باید شنید. نه اینکه با معیارهای ثابتِ از پیش آن را آزمود.آن وقت دیگر، کتاب مقدس شنیده نمیشود، بلکه آزموده میشود. آزمایشی که بی ربط با غرضِ بودن کتاب مقدس است.
بگذارید کمی جمله اش را بیشتر باز کنم. میدانید پشت این سخن، چه پیشفرض هایی نشسته؟ وقتی میگویی باید پیام کتاب مقدس را شنید، انگار قبلترش بر این باور و ایمان هستی و قائلی که اولا: این کتاب پیامی دارد. پیامی محوری که تمامی حواش و تمثیل ها و تاریخ گوی ها و بلاغت ها، بر حولِ ابلاغ و انتقال آن پیام، در تلاشند.دوم: پیامی دارد که به کارِ منِ دردمند می آید.کیرکگور در روایت قربانی حضرت ابراهیم،به شنیدن پیام آن روایت مقدس از حادثه نشسته است.مولا علی ع در جای جای نهج ابلاغه،مثلا در تاویل آیه قرض الحسنه،شنوای تام آیات است.مولانا نیز.مثلا در آن وصف ماجرای حمزه و فهم شگفت از آیه آمر به هلاکت نینداختن خود.و بعضی از عارفان که در آن آیات گفتگوی موسی با خداوند در کوه طور،شنوای تیز آیاتند که چنان تفسیر نفسگیر و عمیقی از چرایی پاسخ طولانی و نامربوط موسی به پرسش خداوند داده اند. شنیدن پیامهایی که من هیچ جای دیگر نمیتوانم پیدایشان کنم. پیامی که به من معنای زندگی می بخشد. پیامی که جدی و فرازمانی است. به خاطر همین است که میگوید با معیارهای سنجشی ثابت و از پیشِ خود، اختلال در این شنیدن حاصل میشود. چرا که تو با سر و صدا و قیل و قال، سکوتِ لازمه ی شنیدن را به هم زده ای. این کتاب، نه کتاب علمی تجربی (Science) بود و نه کتاب تاریخگو و نه کتاب فلسفی و نه کتاب قانون. این کتاب، پیام نامه بود. تو با آن معیارهای سنجش و پیشفرض های قبلی، میدان را برای شنیدن مختل کرده ای. به همین خاطرست که به بیراهه میروی و میخواهی از آن علم استخراج کنی، فلسفه بافی بیرون بیاوری یا صرفا قانون بنویسی.همین است که منتظری این کتاب چیزی به تو بیفزاید و سنگین ترت کند.میگویی چیز مهمی که نگفت، این را که میدانستیم! اما این کتاب وجه همتش، انتقال و ذکر و یاد همان پیام محوری است. پیامی که اتفاقا خیلی جاها، چیزی به تو نمی افزاید. بلکه از تو کم میکند. بلکه به واسطه ی گرمای غریبی که از قائل بودن و ایمانِ قبلی به درمانگری آن برخواسته است، تو را سبک میکند. در حالی که علوم غریبه و فلسفه های نشناخته و نشنیده و پیچیده ی چندانی هم به تو اضافه نکرده است. و این خدمت بی رقیب کتاب مقدس به توست. و برای ما قرآن.
حقیقتا این آمادگی و ایمان پیشینی به شنیدن و درمانگری، سخنانی را از این کتاب برای شما مهیای شنیدن میکند، که هیچ دُکان دیگری برایت نمی فروشد. آن آمادگیها و باورهای پیشینی شرط است.در ابتدای مصحف کنونی و در سوره بقره قرآن نخوانده اید که می آورد: « ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين». هنوز کتاب نیامده که اینان متقی شوند.لااقل هدایت اولیه،شامل حال مخاطبان تازه است. آنهایی که هنوز در دامان پیام جدید،پرورش نیافته اند.پس چرا وصف به گروه متقین اند؟؟چون پیش از آمدنِ آیات و قبلتر، اینان خالی از غرض و مرض اند. آماده اند برای شنیدن.بر این باورند که پیامی قدسی هست که باید شنید. چیزی که بر هدایت بعدی آنها، می افزاید و قوتش میدهد. منتظر و قائل و خودْنیازبین اند به آمدن و گرفتن پیامی قدسی.پیامی که می یابند که توان ذهنی و وجودی خودبنیادشان،به آن نمیرسد و دست گیری ای در آنجا نیاز هست.و معنای تقوا چیزی جز این نیست.غیر از صورت و مهیایی، ما چیزی نمی شنویم و قرآن خالی از پیامی ممتاز و متمایز و مفاهیم نافذ و گیرا خواهد بود. همانی که در آیات ۸۰-۸۱ سوره نمل و آیه ۵۳سوره روم مستقیم تر به آن اشاره میشود.«و ما انت بهدی العمی عن ضلالتهم،ان تسمع «الا من یومن بایاتنا» فهم مسلمون». ایمان آوری پیش از هدایت و عرضه ی پیامبری به چه معناست؟؟ جز نوعی آمادگی و شنوایی و انتظار و اقرار به نیازمندی و دست گیری؟!(جالب که وجه تشبیه و وصف استعاره اي هم،اشاره به بینایی و شنوایی است!).همانی که مولا علی عمیق میگوید که پارسایان، درمان دردهای خود را در قرآن میجویند. یعنی اولا قائل به دردمندی خودند و ثانیا بر این انتظار و باورند که درمان و پیامی در این آیه ها هست که به کارشان می آید.که باید آوا و گفتنی باشد که برای دردهای آنها آمده است. که همسخن با بولتمان، باید شنیدشان.همچنانکه باران بر همه می بارد و همه کم و بیش از آن لذت میبرند،اما دیده اید که کشاورزِ دیم کار چقدر با شوق و وجد و شکر بیشتری به تماشا و شنیدن صدایش مینشیند؟؟انگار باران،برای او ویژه تر و خواستنی تر میبارد.
این نکته را هم باید افزود که این نگاه،همسو با آن هرمنوتیک دیالتیکی ست که گادامر مبلغ و مدرس آنست.در این نگاه،خواننده درصدد تسلط بر متن نیست.او خادم متن است.او در گویندگی متن مشارکت میکند و آنچه متن میگوید را میشنود.او در این تجربه هرمنوتیکی،در موضعی قرار میگیرد تا افق متن و افق خود او،با هم اتصال یابند و از این دیدار و اتصال،واقعه ای روی دهد که میوه آن،آشکار شدن جهان متن و به سخن درآمدن آنست.این برخلاف آن تصوریست که معنا و پیام و جهان متن را فارغ و جدا از مخاطب و فهمنده و شنونده،عینی و آماده در کناری میداند.کناری که هر کس به سراغش برود،خروجی معنا و فهم یکی ست.بی آنکه مربوط باشد به اینکه چه کسی و در چه زمانی و در چه بستر و افقی از سنت،به سراغ فهم متن رفته است.۱
این راهم فشرده بگویم که رو آوردن به قرآن، با آن رویکرد گزاره گرا و فلسفی که جناب ملکیان معتقدست و در سخنرانی «شرایط حضور فرهنگی قرآن در عصر مدرن» به طور کامل آن را شرح میدهد، دقیقا منطبق با آن معیارهای ثابت از قبل و اخلالگریست که بولتمان برای ما میگوید. همان معیارهای آزمونگری که مانع شنیدن پیام و ابلاغ کتاب مقدس میشوند. که فقط میشود کتاب مقدس را با آنها آزمود. ولی برای ما راهبر به سوی فهم و گرفتن پیام آن نخواهد بود.


زبان مجاهدت

دینداران،به اندازه ای که به مرزهای طریقت و مجاهدتِ دیندارانه نزدیک میشوند،به همدیگر نیز نزدیک میشوند. شبیه کوهنوردانی که با هدف و همت قله،از سوهای مختلف می آیند و نهایتا به هم میرسند و همدیگر را از نزدیک دیدار میکنند.به میزانی هم که در پوسته ها و قشرهای فقیهانه و فرقه ای خود،متوقف می مانند،از همدیگر دور میشوند.
برایم خیلی جالب است که وقتی رمضان میشود،عمده مسلمانان در فِرَق های مختلف،چقدر همزبان و همدل و همرنگ میشوند.چقدر مرزها و فرقه ها و ملیتهاشان رنگ می بازد. از آنجایی زبان یکی شده است. زبانِ روزه. روزه همیشه در تصورم،از مظاهر طریقت ورزی در دینداری بوده ست.عبادتی طریقتی و مجاهده رنگ.عبادتی که هرچقدر به لایه های عمیقتری میرسد،غلظت طریقتی و حقیقتی و به همان نسبت،نقش نزدیک کنندگی اش هم بیشتر میشود.بگذارید از این بالاتر بگویم.در کنار نماز،اگر عبادتی باشد که از طریق «عمل»دیندارانه، بتواند مومنان را با مغز و کارویژه دینداری و ایمان آشنا کند،به نظرم آن روزه ست. مومنان روزه دار،هر چقدر به مغز دین با عملی عمیقتر، نزدیکتر میشوند، حالی شان میشود که اصل دینداری کجاست و دین برای چه بوده و در کدام میدانها باید فرش دینداری را پهن کنند. به وجدان در می یابند که چقدر برخی مرزگذاریها و معیارها و دیگرگریزی ها و مجادله های قبلی و فرقه ای، پوک و پوچ و بی بهره از اصالت بوده ست. خط کششان عوض میشود و مداد جدیدی میخرند و خودکارهای قرمز قبلی را دور میندازند. به خودشان بیشتر مشغول میشوند و از این خودنگری مشغولگر مدام،همه را از خود،بهتر می یابند.دینداران تکفیرگو و فرقه پرست و خودشیفته،بنیادگرایان داعش مسلک،بیش از هر چیز،دوریشان از طریقت و حقیقت دینداری را خبر میدهند.

5/23/2015

دوگانه ها

خیلی از دوگانه های ذهنی ما(=دایکوتومی) در تحلیل و تصور پدیده ها، سهمِ تمامی از حقیقت ندارد و فقط از خطا و نارسایی های تحلیلی ما خبر میدهد. چه دوگانه های تجربی و چه دوگانه های حسی و فلسفی و نظری.از سرما و گرما، روشنی و تاریکی گرفته تا دوگانه های تعریفی ما از شادی و غم، خوشحال و بدحال،امید وناامیدی، شادکامی و افسردگی، انقلاب و اصلاح، چپ و راست، صبر و شتابزدگی، رادیکالیسم و محافظه کاری و .... .حقیقت پابند دوگانه های نارسای ما نمی ماند. عالم حقیقت بر ما چیره است و ما در برابرش گنگ و مبهوت.خیلی اوقات، حقیقت فراتر از محدودیت های ذهنی و زبانی ما در تحلیل ها و تصورات و بیان حقیقت است.
شادی و غم را در نظر بگیرید. در بسیاری اوقات و بسیاری کسان، اگر کسی را شاد ببنیم، فرض دوگانه ما این است که او غمناک نیست. اگر غمناکش بیابیم، فرض دوگانه و سلبی مطلق ما میگوید که او شاد نیست. طرفِ مقابلمان باید یکی از این دو فرض باشد. یا شاد و بشاش، یا غمناک و گرفته. در حالی که واقعیت لااقل باطنی ما خبر میدهد که احوالات آدمی، همیشه در یکی از منازل نیست. توقفگاه های دیگری هم هست.میان این دو سرِ طیف، میانه ها و تعاریف فازی زیادی هست که ما نه غمناکیم و نه شادو نه امیدواریم و نه مایوس. ساکن و ساکت و آرام و بی تکانیم. بی موجِ بی موج. بیشتر بخواهید، به نظر من زندگی اصیل تر معنوی و ایمانی، دوام و داشتن همین حالهای میانه و سیال و بی تکان است.(23 سوره حدید)حالی که نه اغلب اوقات شادیِ بی حد دارد و نه مستمر در باتلاق زمین گیرِ غم و سیاهی و نومیدی گرفتار شده ست. شاید همان حال میانه ای که مولانا حالِ باغ سبز عشق را در آنجا میجوید که از هز دو حالت غم و شادی برترست.
باغ سبز عشق کو بی منتهاست / جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست/بی بهار و بی خزان سبز و ترست
این نکته را در سرتاسر دوگانه های تعریفی تعمیم دهید. در هر دوگانه ای، حد وسط های بی شماری است که گویای منطق فازی و درهم شکستن صفر و صدهای ذهنی ماست. چنین تعمیمی، در خیلی اوقات، ذهن ما را از محدودنگری و نارسایی در ترسیم و تحلیلِ واقعیت ها میرهاند و در ارتفاع بالاتری در فهم و تحلیل مینشاند.

5/03/2015

فهم پدر و روز پدر و نقص هایدگری

از نظر هایدگر، هستی در وهله نخست، ناپیداست. به همان نسبت اعیان و پدیده ها و ابزارها هم. وقتی این ناپیداها حقیقتا پیدا میشوند و تازه کشف میگردند، که پدیده ی «نقص» روی دهد.مثال مشهورش در هستی و زمان، چکش است. میگوید یک چکش معمولی و سالم را میشود توصیف کرد و گفت شیء ای چکش است که این شکل و جنسی ابعادی باشد.اما «چکش شکسته» است که نشان میدهد چکش چیست و چه کارکردهایی داشته است. که هستی حقیقی چکش را آشکار میکند. که چکش را از وضعیت «دم دست بودن ready to hands» خارج میکند و از این مسیر، هستی و چیستی حقیقی آن را عیان میکند. هایدگر از این نکته ی «پدیده ی نقص» بهره های فراوانی در رویکردهای تاویلی و هرمنوتیکی و فهمی خود می برد. بگذریم. من هم از نکته بدیع و هوشیارانه او بهره می برم.

پدر تا وقتی «دم دست» است، تا وقتی «پدیده ی نقص» هایدگری روی نداده، هنوز کشف نشده است. آنهایی که به لطف خدا، هنوز پدرشان را در کنارشان دارند، میتوانند فکر کنند و پدر را در جملاتی بگنجانند و مزه اش را وصف کنند. اما هستی حقیقی مفهوم «پدری»، غمناکانه وقتی ست که پدر نیست. وقتی است که در بودنش «نقص» به وجود می آید. مثل آشکار شدن هستی تمام پدیده های این عالم از نظر هایدگر. با این تفاوت که رشته های هستی کشف شونده ی مفهوم پدر، با هستی خود ما هم گره خورده است و شما جزئی از هستی تان وقتی کشف کرده اید، که این کشف و نعمت، غم آلود پرکشیده است. این کشف تراژیک،دیگر چه سود دارد؟ فقط بنزینی ست که آتش فراق را شعله ور تر میکند و البته صبر را برای یک باورمند به آزمایش های الهی، ارزشمندتر و قدرمند تر.
برای یکایک کاشفانِ هستی پدر، که کشفشان نوشدارویست بعد از مرگ سهراب، صبر و قرار و ثبات، از خدا میطلبم.

4/21/2015

زکاتِ رنج

هر رنجی، تجربه و تصویرِ ملموس و زنده ای از خود در ما جا میگذارد. از طرفی کمتر رنجیست، که همیشگی باشد و اوج و فرود نداشته باشد. وقتی رنج ها خفیف شدند و ما را از لگدکوب کردن خلاصی دادند، تداعی و تجربه شان میتواند بستری بر همرنجی با آدمیان دیگر شود. وقتی که آنها را مبتلا به درد تجربه شده ی خود می یابیم. آن وقتست که از موضعی همدلانه و صمیمانه میتوانیم به یاری جانشان بشتابیم. یاری ای که نه فارغدلانه، بلکه در اوج هم فهمی و همدلیست. همچون معتادِ رها شده ای که میداند و میفهمد که یک معتادِ همچنان، چگونه حالی دارد.
کافیست دردمندی های خودمان را به یاد بیاوریم و تصور کنیم که همدلی ای صمیمانه در آن اوقات، چقدر بار از دوشمان میتوانست بردارد.آن وقتست که در ادای زکات رنج! خود بخل نمی ورزیم  و برای دیگریِ دردمندِ هم جنس با درد دیروزِ خودمان، بذل یاری و همدردی میکاریم.

اگر همچنان یادمان باشد رنج ها چه طعم تلخی داشتند. اگر یادمان مانده باشد، انسان بودن به خور و خواب و شهوت محصور نشده ست.